عكسهايي از مناطق ديدني بختياري

ایذه- تاق طویله نمائي از قلعه چال اشتر
نمونه های دیگرعكسها را در ادامه مطلب ببینید

ایذه- تاق طویله نمائي از قلعه چال اشتر
نمونه های دیگرعكسها را در ادامه مطلب ببینید
نمونه های دیگر نقاشی را در ادامه مطلب ببینید
پسرـ اي واي ’يوكينِه كه مَني حور ِ بِهشته
ئي ’دهدر ِ و كينِه كه ’چونو حور سرشتِه
تياي ِ پل يو ’پاي همه دلهان ِ برشته
’حكمي ز پي قتل همه خلق نوشته
پاهاس اِگوي شاخ ِ ’بلور ِ مِنِه ظرفِن
دستاس مَني غنچه كِلوس ِ دَم برفِن
دخترـ اِي واي پس اين كيست ز ما وصف نمايد
با لهجه شيرين ز چه ما را بستايد
اين كيست كه هر لحظه به صد رنگ در آيد
خواهد كه به نيرنگ، دل ِ ما بربايد
يك ذره ز مهرش به دلم هيچ اثر نيست
خاكم به سراِي واي خدا اين سر ِ خر كيست
پسرـ حرف وا’مو بِزَن اِي ’مو به ’قربون ِ زِ’بونِت
قربون هَمو زلف كِرِنج ِ سرِشونت
قربون سروزلفت و كج زِيدن ِ شونت
قربون ِ ’گپاتَنگِت و ’او خال ِ ’لوونت
ئي خال سياه ِ تو كه تَش زِيده به جو’نم
وارستن شَه پيسه مَني بستِه زِبو’نم
دخترـ’هشدار، سروكار تو باسيم بران است
صدتير جگرسوز به يك عشوه نهان است
اينجاست كه يك بوسه ز ما قيمت جان است
آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است
اي ’لر به حذر باش كه ما سخت كمانيم
هر كس كه ز ما تير خورَد ما نگرانيم
پسرـ يه بوسه ز’لوهاي تو اَر قيمت جونِه
هرگز تو تصور مكن ’او بوسِه گِرونه
جون دادن و اِستِيدِن جون كار ’لرونه
جون حاضره بستون كه نگوي كار زِ’بونِه
يالا........... بده بستون.............
’يو بوسه و يو جون
دخترـ بسيار چو تو بر سر كويم بدويدند
بسيار دويدند و به جائي نرسيدند
يك تار ز مويم به جهاني بخريدند
گفتند سخنها و جوابي نشنيدند
با مهر و وفا چون گِل مار ا نسرشتند
در دفتر ما حرف محبت ننوشتند
پسرـ بهتر زِتي يا تو به خدا قبله نمانيد
سرو هم چو كَد ِ صاف ِ تو ئي طور رسانيد
والله كه بهشت هم چو تو ’پرسيل و صفانيد
هِاِن ’خته تك ، ره بِر’وي مَر كه پيا نيد
تا خيز بِوَنده مِنِه ’لوات ِ بِووسه
گَم بِت بِزَنه و سر’گپات ِ يِووسه
دختر- اي ’لر اثر نرگس شهلا تو نديدي
خم در خم آن زلف چليپا تو نديدي
چون سرو چمن با قد رعنا تو نديدي
اي ’لر بچه گويا زن زيبا تو نديدي
كاين سان سر ِ راهم بگرفتي به دل زار
رد شو ز سر راه من اي مست خيردار
پسر- كج بستن دَسمال ِ زليخان ِ تو نِيدي
قر دادن ’شولارِ ’هميلان ِ تو نِيدي
اِسپيدي پِستتون و پِس ِ پان ِ تو نيدي
ديدم همه جاسونه و هيچ جانِه تو نِيدي
بدبخت ’مو نِيدم مگو اي مست خبردار
بدبخت ’هو نونن كه نَديِدن قِرِ شولار
دختر- گر عرصه قامت بكنم روز قيامت
قامت چو نمايم بشود باز قيامت
از معجزه حسن نمايم چو كرامت
اندر صف خوبان بنشينم به امامت
گر زلف برافشانم يا رخ بفروزم
صد همچو هميلا به يكي عشوه بسوزم
پسر- نِيدي تو هميلا ’چو بياهه به سر اَو
’ور گردِن ِ اِسپيدِهونه مهره ’شو’تو
سينِس اِ’گوهي مرمره يا سيني ورشو
چي كوگ بهاري اِزَنه قهقه و قَوقَو
مَشگِسه اِ’ور دار’م اِ’نم ور سر شونِس
يه تيت ِ ’هواري اِنهِم’ ’ورپَس رونِس
دختر- از چين سرزلف من آشوب به چين است
بتخانه چينم من و بتخانه چنين است
از تابش رويم كه به خورشيد قرين است
گوئي كه صفاي رخ من ’خلد برين است
رويم بنگر پيشرو فصل بهار است
مويم بنگر راهزن مشك تتار است
پسرـ گر عقد بِوَندِن به فلك ماه و ستاره
مشكل چو ’هميلا دي يِه فرزند بياره
اَفتو ’هنِه ديده اِروه اِ ز پي ’ چاره
سرگشته وحيرونه كه دي چاره نداره
تِي ’بووس ’مو ’شوونم
دردِس مِنِه جونم
دختر- چشمان ’هميلا كه كماندار ندارد
با عشوه و آشوب سرو كار ندارد
راهي به در منزل خَمار ندارد
اين است كه او عاشق بسيار ندارد
هر جا برود فتنه و آشوب به پا نيست
پس وصف چنين دختركي هيچ روا نيست
پسر- بي ’يو سيت ’بگم، فتنه و آشوب تي ياسِن
يك بار دلِِ زارمِنِه خَم مي ياسِن
هر جا بِروه فتنه و آشوب ني ياسِن
ئي عشوه گَرون هر دو كنيز سر ِ جاسِن
اي درد ’هميلا كه مَني حور بهشته
’او مثل ُخته ،حوروش و حور سرشته
دختر- حالا كه ’هميلاي تو اينقدر قشنگ است
طاووس بهاري شده و رنگ به رنگ است
از عشق هميلا است كه دنيا به تو تنگ است
رو رو كه وجود تو دگر باعث ننگ است
رد شو ز برم، دور شو اي بي سر و بي پا
ارزان به تو باشند زليخا و ’هميلا
پسر- فهميم ِ به كار تو كه رَهدي مِنِه تزوير
اِز وصف ’هميلا ز ’مو وابيديِه دِلگير
پيش اِز ’يو كه اِز چَشم ِ سياهِت ’بخورم تير
پيش از ’يو كه با زلف ببنديم به زنجير
تِيت سي چه به مَهنم كه زتي هات بسوسم
زَهمه اِگِرم ’ور دره زير و اِ’گوروسم
دختر- خفاش ز خورشيد اگر روي بتابد
از منزل و قيمت خورشيد چه كاهد
بادي كه به كوهي وزد از ’كه چه ربايد
ابري كه نبارد چه بيايد چه نيايد
رو رو كه تو را درخور اين عشق نديدم
صد خرمن مهرتو به يك جو نخريدم
پسر- الانه اِفيچم مِنِه ’لوات ِ اِ’بوسم
بعدِس مو ئي ’يو’فتم سر ِ پاهات ِ اِبوسم
دي پشت سر يك سر ِ هِي ’گپات اِبوسم
اَربَووت بيا، كيچه به كيچه اِ’گورسم
لَومِه مِنِه ’لوات نِهم تا بِروه روز
ئي قدر ببوسم كه ’لوامون بِزَنِن سوز
دختر- اي بي ادب اين قاعده مهر و وفا نيست
اين صحبت بيجاي تو البته به جا نيست
عاشق نبود آنكه به تسليم و رضا نيست
افسوس نداني تو كه در عشق خطا نيست
عشق و ادب آميخته باشد چو تن و جان
عاشق نبود گر ننهد گوش به فرمان
پسر- در عشوه دي يَه چي تو نَوِيده ِ مِنِه دنيا
گل نيد چو رنگ تو قشنگ و چمن آرا
عكسِتِه بده تا بِفِر ِست م به ولاتا
تا ’پاي ، همه مخلوق بِكَهنِن به تماشا
ئي قدر قشنگي كه ندونم چه ’كنم بات
ايكاش بي ’يوفتم مو بِووسم ز سر ِپات
دختر- با ما سخني چند ز آسايش زن گو
از طرز زناشوئي و در عشق سخن گو
زين ريب و ريا بگذ ر و بي پرده سخن گو
گو رسم شما چيست از آن رسم به من گو
قومي كه ندارند به دل رحم و مروت
البته ندانند ره و رسم محبت
پسر- ساكي به مِنِه مال به بَگزاده نظر داشت
مِهر ِس به مِنِه جونِس و عشقِس مِنِه سر داشت
عشقِس چو’نو سخت بيد كه به بَگزاده اثر داشت
ساكي اِگر يوِستَي ’و بگزاده خبر داشت
رَهد ’ورمِنِه ره ، بِووس ِ گِر ِهد و دوسه چو زِيد
يِه گاو و دو خر دادِس و بَگزادِنه اِستيِد
دختر- ماها خبر از گريه محبوب نداريم
از عشق كسي ما به دل آشوب نداريم
والله به خدا طاقت يك چوب نداريم
ما مثل ’هميلا كه ’رخ خوب نداريم
صد خرمن مهرت نخرم من به پركاه
پاپا نتواند بخورد چوب سر راه
پسر- يه شَو بِه كِل ِ دست ِ ’هميلا ’مو نشستم
انگشت حنائي سِه اِورِد زِيد كَدِ دستم
ئي از اثر دست بلوريسِه كه مستم
هوش از سرمو رَهد ’هو ’ورِيستاد، مو نشستم
حالا تو اِگوي مهر و وفا هيچ ندارين
حالا تو اِگوي صدق و صفا هيچ ندارين
دختر-’لر بچه شنيدم كه شما خانه بدوشيد
از زندگي سخت در افغان و خروشيد
افسرده و حيران و پريشان و خموشيد
زيرا كر و لال و همگي خانه به دوشيد
هرگز به چنين جاي كه من پا نگذارم
من طاقت اين زندگي سخت ندارم
پسر- بي ’يو مال، كه اِز’شر’شر ِ مَشگهانَبرِت خَو
ز لِرلِر ميشون كه ئي ياهِن به سِر ’او
اِز رَم ِ شِكالا كه اِر ِن واتَك و وادَو
از قهقه كوگون و ’عرمنيدِن بَرفَو
رو پيش ’بوهون تا به صحرا همه سِه ’گل
تا چشم اِ’كنه كار همه س لاله و سنبل
دختر- اي ’لر بچه دانم دلت از غصه كباب است
دانم كه ترا زندگي و وضع خراب است
اينها كه تو گوئي كه نه نان است و نه آب است
نه بالكن و نه سالن و نه ’نقل و شراب است
ماشين شما نيست جز از قاطر و يابو
ديگر تو چه گوئي به من اي بي چشم و بي رو
پسر- ’در ’دنگ مَده، دولت دنيا زِ ’خمونِه
هر وقت بَليطا اِگِر ِن عيش ِ لرونِه
سالن چِنِه دي سِيل و صفا زير ’بوهونه
گلنار ِ نديدي كه بِوازِه و بِخونِه
’لر با كَد ِ واكِردِه نِشَستِه ’كپِ چاله
سيخا به مِنِه چاله و دو ’ور مِنِه پاله
دختر- تو صحبتي از صدق و صفا هيچ نداري
زيرا خبر از مهر و وفا هيچ نداري
دلداده نبودي تو كه عاشق بشماري
از عشق نگفتي چه كسي رفت به خواري
ذكري تو نداري به جز از ذكر ’هميلا
حرفي تو نداري به جز از حرف زليخا
پسر- رَهدم به مِنِه لِر كه بَليطانِه بچينم
اي ياد ِ هَم او روز ’هميلان ِ ’مو ديدم
هِي سِيل اِكِردم بِس و هِي آه اِكشيدم
جون داشتم اما به خدا زنده نَبيدم
دل مثل كبوتر اِطَپِست بيخود و خَشخار
’او رَد به مِنِه مال و ’مو مَندم به ’نك دار
دختر- چشمم به تو روشن كه تو هم كان وفائي
حالا كه چنين بود چرا عاشق مائي
بنگر ز پس كوه كه برخاست صدائي
اين بانگ هميلاست كه گويد تو بيائي
او طالب ديدار، تو هم عاشق اوئي
با من تو چه گوئي چقدر بي چشم و روئي
پسر- شي ’ور’مو بكن سيت اِخَرم ’جوِه و ’شولار
ده توپ ز چلواري و ده توپ قلمكار
مِينا اِخَرم سيت ز دكون دار ِ شَلَمزار
اِز قند و شكر هر چه بِخوي باربرِبار
ياالله ’ورِه وايَك بِرِويم خدمت آخوند بيدردسر


عکسهای زیبا درجشنواره فرهنگي ورزشي عشاير لرستان را در ادامه مطلب ببينيد
آدمي که مالس اِره، ايمونس هم اِره.
"کسي که مالش مي رود، ايمانش هم مي رود." کنايه از اينکه کسي که مالش به سرقت برود، ممکن است با مظنون شدن به اين و آن، ايمانش هم از دست برود.
آدميزاد، بونده بي باله.
"آدميزاد (همانند) پرنده اي است بدون بال". کنايه از اينکه هر آينه ممکن است هجران و دوري براي انسان پيش آيد.
مرغ باغ ملکوتم، نيم از عالم خاک دو سه روزي قفسي ساخته اند از بدنم (مولانا)
آربيز به قيلون اگو، دو سيلا داري.
"الک به قليان مي گويد: دو سوراخ داري". اين مثل زماني بکار ميرود که کسي عيب و ايراد خود را نبيند و به دنبال عيب جويي از ديگران باشد. (تير را در چشم خودش نمي بيند، مو را در چشم ديگري مي بيند.)
آردم بختم، آربيزم آوختم.
"آردم را الک کردم، (و) الکم را هم آويزان کردم". کنايه از اينکه همه کارهايم را انجام داده ام و ديگر کاري براي انجام دادن باقي نمانده است.
آسيو دراره، لوينه کپنه.
"آسياب در مي آورد (توليد مي کند)، آسيابان (لوينه) مي بلعد. (مصرف مي کند)". اين مثل را بيشتر در مورد توليد کنندگان و نان آوران خانه بکار مي برند، زمانيکه مصرف کنندگان، رعايت اندازه و اعتدال را ننمايند.
ار اِخوي خاک کني من سرت، برو سر يه تل بلندي.
"اگر (حتي) ميخواهي خاک هم بر سر خودت بريزي، برو بالاي يک تپه بلند". کنايه از بزرگ منشي و بلند همتي است.
ار بو خونه نيدي، اِدا شاهي ايکرد.
"اگر پدر خود را نمي ديد، ادعاي پادشاهي مي کرد". اين ضرب المثل در مورد افرادي که خيلي زود اصل و نصب خود را فراموش کرده و به ديگران تفاخر مي کنند، بکار مي رود.
ار جووم دهرست، السم نه پهرست.
"اگر پيراهنم پاره شد. اصلم نپريد (از بين نرفت)". اين ضرب المثل بيانگر اين نکته است که فقر و تنگدستي، اصالت خانوادگي و ارزشهاي اصيل را از بين نمي برد.
ار خومه نيديه، گو رشيد خوي دارم.
"اگر خودم را نديده اي، برادر رشيد خوبي دارم". اين ضرب المثل درباره کساني به کار ميرود که بيش از آنچه به توانائي هاي خود تکيه کنند، متکي به توانايي ديگران مي شوند.
ار دنيانه او بو وره، فلونينه خو ابره.
"اگر دنيا را آب ببرد، فلاني را خواب مي برد". در مورد بي تفاوتي برخي افراد بکار مي رود که کاري به مسائل پيرامون خود ندارند.
ار کوگ نکنه قهقه بيجا، کي دونه کوگ کيه کرده جا؟
"اگر کبک قهقه بيجا نکند، چه کسي ميداند که کجا جاي گرفته است"؟ در مورد افرادي به کار ميرود که با طرح مسائلشان باعث افشاي راز و رمز خود مي شوند و به اصطلاح عسس مرا بگير راه مي اندازند.
ار ليشم، گوشت ميشم.
"اگر زشت هستم، گوشت ميش هستم". يعني ماهيتم خوب است، هر چند که ظاهرم بد باشد. اصل هم ماهيت هر چيز است.
ار نبو امري ز حق، نيفته بلگي ز درخت.
"اگر امر حضرت حق نباشد، برگي از درخت نمي افتد". اين مثل بيانگر آن است که هيچ امري در جهان حادث نميشود، مگر به خواست خداوند يکتا.
ار نخرديم نون گندم، اما ديديم دست مردم.
"اگر نخورديم نان گندم، اما ديدم دست مردم". يعني اگر خودمان کاري را تجربه نکرده ايم، ولي با توجه به تجربيات ديگران با آن آشنايي داريم.
اسب پيش کشينه که دندوناس نيشمارن.
"دندانهاي اسب پيشکشي را که نمي شمارند". اين ضرب المثل بيانگر آن است که اگر هديه و پيشکش را به کسي بدهند، نبايد در صدد ايراد گرفتن از آن برآيد.
افتو زي همو چو که دُز دلس خواست.
"آفتاب همان جايي تابيد که دلخواه دزد بود". فراهم شدن شرايط براي فرد خطاکار، کمال آرزوي اوست.
الس کار پدره، که مادر رهگذره.
"اصل کار پدره، که مادر رهگذره". اين ضرب المثل "اصل" و "ريشه" انتقال صفات را، "پدر" ميداند. اصلي که نظام قبيله اي پدر سالار بر آن متکي است.
امساله نه هر ساله.
"امسال، مثل هر سال نيست". در فارسي: اين تو بميري، آن تو بميري نيست.
اورشم که خوار ابو، پيوند هر و گا ابو.
"ابريشم که خوار و بي ارزش ميشود، به خر و گاو آويزان ميشود". هر گاه ارزش واقعي چيزي درک نشود، مورد بي اعتنايي قرار ميگيرد.
او سرد رهدم سر دستس.
"آب سرد روي دستش ريختم". در مقام نا اميد کردن افراد به کار مي رود. در فارسي: آب پاکي روي دست کسي ريختن.
اولاد کابهلي، چنسون و پانالن، چنسون ز پهلي.
"اولاد کابهلي (کاکا بهلول)، تعداديشان از پا مي نالند، تعداديشان از پهلو". در مورد افراد خانواده يا فاميلي به کار ميرود که هر يک از دردي و بيماريي شکوه داشته باشند.
ايبيزيس و ايبينيس.
"الکش مي کني و آنرا مي بيني". يعني پس از تجربه کردن به حرف من خواهي رسيد.
ايما که سالنه پائيديم، ماهنم پائيم.
"ما که سال را پائيديم، ماه را هم مي پائيم". ما که در انتظار انجام کاري، سالي را به انتظار نشسته و صبر کرده ايم ماهي ديگر را هم منتظر مي مانيم.
اي نوني مو مهمونم، يو چو و يو همبونم.
"اگر نمي داني من مهمانم، اين چوب و اين هم انبانم". يعني از لوازم و بار و بنه ام بدان که من مهمان هستم. يعني ميتوان از آثار و شواهد چيزي پي به نيات و اهداف بوجود آورنده آن برد.
اي هوسه، يه دفه بسه.
"اگر هوسه، يکدفعه بسه". اگر از روي هوي و هوس کاري صورت بگيرد، همان يکبار کافي است.
باد بسکه خوهه، بادبزن هم اوفته گلس.
"باد از بس خوب است، بادبزن هم همراهيش مي کند". در خصوص حمايت فردي شرور و ناباب از فردي شرورتر و نابابتر بکار مي رود.
بالا جام ني، دو من ني نشينم.
"بالا جايم نيست، پائين (هم) نمي نشينم". اينکه اگر نتوانم بالا بنشينم، پائين هم نخواهم نشست.
بجور جاته، بنه پاته.
"(اول) جايت را پيدا کن، (سپس) پايت را بگذار". اين ضرب المثل در مورد افرادي بکار ميرود که دست به کارهاي نسنجيده اي مي زنند. بيشتر در زمينه دقت کردن در امر ازدواج بکار ميرود.
بچه يا واريش بووس بجهمه يا ترنه دا.
"بچه يا بايد از ريش پدر حساب ببرد يا از گيس مادر". اين ضرب المثل در زمينه تربيت کودکان است، و بيانگر اين نکته است که به هر حال کودک بايد حرف شنوي از يکي از والدين داشته باشد، تا در تربيت او خللي وارد نشود.
بد الس وفا نکرد، الس دار خطا نکرد.
"بد اصل وفا نکرد، اصل دار خطا نکرد". اين ضرب المثل در مورد تأثير اصالت خانوادگي افراد در عدم انجام کارهاي خلاف بکار ميرود. يعني افراد با اصالت خطا نمي کنند و افراد بد اصالت نيز وفا نخواهند کرد.
برد سر جا خوس سنگينه.
"سنگ سر جايش سنگين است". کنايه از اينکه افراد در مقام واقعي خود، داراي وقار و ارزش مي باشند.
برد گهپ نشونه نزيدنه.
"سنگ بزرگ نشانه نزدن است".
اين مثل بيانگر آن است که دادن وعده هاي غير معقول و اغراق آميز به معناي عملي نشدن آنهاست.
برديم به آسماري، دست زدينم ني ورداري. (آسماري نام کوهي است به ارتفاع تقريبي 2000 متر در جنوب شرقي مسجد سليمان.)
"مرا بردي (تا کوه) آسماري، دست از دنبال کردنم برنميداري". در مورد کينه توزي برخي از افراد بکار ميرود، که بيش از حد انتقامجويي مي کنند.
برزگر که وامهنه، داس کل و تيز اکنه.
"برزگر که خسته مي شود، داس را کند و تيز مي کند". (داس را مقصر مي داند) در مورد بهانه جويي و دليل تراشي بي مورد بکار ميرود.
برو يه جا که بخوننت، نه چو وردارن بروننت.
"برو جايي که بخوانندت (پذيرايت باشند) نه (جايي که) چوب بردارند و برانندت (بيرونت کنند)". يعني برو جايي که حرمتت را بجا آورند، نه مورد بي اعتنايي قرار گيري.
بره نر و کله ني خوسه.
"بره نر در آغل نمي خوابد". اين ضرب المثل در مورد اهميت داشتن فرزندان پسر بکار ميرود و بيانگر آن است که به هر حال آنان به کاري مشغول شده و در خانه نمي مانند.
بز که اجل گهرس، نونا شونه خوره.
"بزي که اجلش برسد، نانهاي چوپان را مي خورد". انجام کارهاي غير منطقي، موجب هلاکت خواهد شد.
بو دام ز دالوم ايا.
"بوي مادرم از مادربزرگم مي آيد". اين ضرب المثل به نقش توارث در انتقال صفات و خصايص اشاره دارد.
چونکه گل رفت و گلستان شد خراب بوي گل را از چه جوييم از گلاب
بونده بد سر درخت بد انشينه.
"پرنده بد، بر روي درخت بد مي نشيند". در فارسي: کند همجنس با همجنس با پرواز.
بونه و دل، جنگ کردن آسون.
"بهانه به دل، جنگ کردن آسان". يعني چنانچه بهانه اي در دل وجود داشته باشد، به دنبال آن جنگ کردن و ايجاد بحران و درگيري آسان خواهد بود.
بنگشته بردن باغ بهشت، گهد ولات ولات.
"گنجشک را بردند به باغ بهشت، گفت: ولايت ولايت (وطن)". اين ضرب المثل علاقه به وطن را بيان مي کند، هر چند که نسبت به ديگر مناطق موقعيت بهتر و برتري نداشته باشد.
به بنگشت گهدن سوکي يا سنگين؟ گهد: سوک، سنگينيم دس خمه.
"به گنجشک گفتند: سبکي يا سنگين؟ گفت: سبک، سنگينم دست خودم هست". بيانگر اين نکته است که حفظ وقار و ارزش افراد به اراده و عملکرد خودشان بستگي دارد.
به توشمال گهدن ساز بزه، گو تنگه پام خاره.
"به نوازنده گفتند: ساز بزن. گفت: کف پايم ميخارد". اين ضرب المثل زماني به کار ميرود که کسي جهت عدم انجام کاري بهانه جويي کند.
به خرس گهدن، حرف بزن، گهد: پمبلاپف.
"به خرس گفتند حرف بزن. گفت: پملاپف". به افرادي که قادر به بيان سنجيده و متين مطالبشان نيستند، اطلاق مي شود.
به شيطون گهدن خدا بوته بيامرزه، گهد چي که نيبو.
"به شيطان گفتند خدا پدرت را بيامرزد. گفت: چيزي که نمي شود". درباره افرادي به کار ميرود که کمتر اميدي به هدايت و آمرزش آنان مي رود.
به کور گهدن چه اخي؟ گهد دو تيه روشن.
"به کور گفتند چه ميخواني؟ گفت: دو چشم روشن". اين ضرب المثل در بيان آرزوهاي بديهي بکار مي رود.
به ميش اگو بجه، به گرگ اگو بگهرس.
"به ميش مي گويد: بدو، به گرگ مي گويد: بگيرش". در مورد افرادي به کار ميرود که دو دوزه بازي مي کنند و به اصطلاح هم رفيق دزدند، هم شريک قافله.
بهودارو بي بهو، هي ايکنن بهو، بهو.
"پدر دار و بي پدر، هي فرياد مي زنند: پدر، پدر". نظير: دارا و ندار، هر دو مي نالند.
بهيگ ز هونه بو تي نداشت، گهدن من ره قلاتيسه درورد.
"عروس از خانه پدر چشم نداشت. گفتند: بين راه کلاغ چشمش را در آورد". اين ضرب المثل در مورد افرادي به کار ميرود که با دلايل واهي سعي در پنهان کردن نقايص دارند.
بهيگ که بونه و دله، اگه خروس پام تلني.
"عروس که بهانه به دل دارد، مي گويد خروس پايم را له کرد". در مقام بهانه در دل داشتن و دنبال دست آويز بودن براي بروز آن بکار مي رود.
بهيگ وقتي گشنس ابو، آش عروسيس يا يادس.
"عروس وقتي گرسنه اش مي شود، آش عروسي اش يادش مي آيد". کنايه از اين است که انسان در سختي ها، ياد ايام خوش گذشته مي افتد.
بهيگه و هونه بيوزما، بعداً بفشنس که.
"عروس را در خانه آزمايش کن، سپس او را به کوه بفرست". پس از حصول اطمينان از توانايي و استعداد افراد بايد آنان را به کار گمارد.
بيد اي تهله، سايه س شرينه.
"بيد اگر (خودش) تلخ است، سايه اش شيرين است". اين ضرب المثل بيانگر آن است که بايد در مقام قضاوت به خصوصيات نيک و بد هر دو توجه داشت
بطور کلی ازدواج در ایل بختیاری به پنج صورت انجام میشود .
1-ازدواج ناف برون
2-ازدواج خون بس
3-ازدواج گا به گا
4-ازدواج فامیلی
5-ازدواج هم بهری
ازدواج ناف برون
در میان ایل بختیاری رسم بر این بوده است که هر گاه دختری و پسری در زمانی نزدیک به هم متولد گردند ، اولیاء این اطفال از همان بدو تولد تصمیم می گیرند ، تا بند ناف نوزاد را به نام پسری که او نیز تازه دیده به جهان گشوده و یا کمی از وی بزرگتر است می بریدند، به این نیت که به هنگام بلوغ این دو کودک با هم ازدواج نمایند ، یعنی عملا سر نوشت آتی این دختر و پسر از همان ابتدا غافل از مسائل اخلاقی و اجتماعی ، تفاهم و غیره به دست والدین آنها رقم می خوردند ، زیرا این دو نوزاد در شرایط و موقعیتی نبودند تا به توانند برای خود تصمیم بگیرند چون این باور در دوره کودکی ، تا نو جوانی و جوانی در آنان پدید آمده بود که این دو به هم تعلق دارند .
دیگر جرات ابراز وجود و اظهار نظر عملا از آنان سلب می گردید و این پدر و مادر بودند که در این باره تصمیم نهایی را می گرفتند .
بنابراین ناگزیر به تسلیم در برابر اقدامات انجام شده بودند و چیزی که بدان اهمیت داده نمی شد نظرات دختر و پسر بود ، حتی اگر یکی و یا هر دوی آنها از این پیوند
ناخشنود بوده باشند ، بنابراین تجربه نشان داده است که این گونه پیوندها کمتر موفق بوده اند .
بختیاری ها با تکیه بر باور و خلق و خوی خویش در غیرتمندی کمتر ظلم و فشار را تحمل می نماید ، چنانچه اجحافی در حق آنان روا می گردید ، در صدد انتقام بر
می آمدند و با بروز هر گونه تنشی ممکن بود نزاعی میان دو طایفه یا دو خانواده بوجود آید که آید که در نتیجه یک نفر از آنها انتقام بر می آمدند و اگر نبود میانجی گری اشخاص خیر و بزرگان ایل این کشت و کشتار و هم چنان تداوم می یافت ، اما دخالت بزرگان طایفه های دیگر باعث می گزدید تا جلو هر گونه خون ریزی دیگری نیز گرفته شود و برای این که بتوانند ضمن پیشگیری از هر گونه اقدام انتقام جویانه زمینه تفاهم نسبی را نیز فراهم آورند ، نخست با بزرگان دو طایفه وارد مذاکره شده و آن گاه با فروکش کردن موضوع نزاها ، برای این که بتوانند هر چه بیشتر دو طایفه دو خانواده را به هم نزدیک تر نمایند و پیوندی خونی بین آنان بر قرار کنند .
دختر یکی از بستگان نزدیک قاتل را به عقد و ازدواج پسر یا شخصی از خانواده مقتول در می آورند ، تا شاید بدان وسیله از هر گونه تنش و ستیز بعدی پیش گیری کرده باشند و جلو هر گونه خون ریزی مجدد را بگیرند که به آن ( خون بس ) نیز می گفتند .
البته این گونه ازدواج ها همانگونه که از نفس آن بر می آید به دلیل این که از روی تمایل قلبی صورت نمی گرفت ، هیچگاه موفق نبود و چنین دختر یا زنی که جای خون آمده بود ، همواره مورد نکوهش و آزار و اذیت خانواده شوهر خود واقع می گردید .
این گونه ازدواج ها در میان بختیاری ها ضزب المثل گردیده اند و هر از گاهی که نزاعی و یا حتی بر خورد لفظی بین زن و شوهری بوجود می آمد خانواده زن می گفتند ، مگر دخترمان جای خون آمده است ، که این گونه با او رفتار می کنید ؟ این گونه پیوندها اگر چه ممکن است در فروکش کردن نزاع ها حد زیادی تاثیر داشته باشند ، اما هرگز نمی توانست ازدواج موفقی باشد زیرا انگیزه این گونه پیوند ها نه بر مبنای علاقه ، بلکه بر اساس مصلحت اندیشی بوده است تا شاید بدان وسیله تنش های بعدی پیش گیری کرده باشند .
ازدواج گا به گا :
ازدواج گا به گا در میان ایل بختیاری برخی مواقع وجود داشته است ، در میان خانواده دختر و پسر مجرد و جوانی وجود داشت ، بنا به تمایل طرفین هر یک از برادر که از دو خانواده نیز بودند خواهر خود را به ازدواج طرف مقابل در می آورد ، چنین ازدواجی مشکلات کمتری را در پی داشت ، زیرا ضمانت تامین سلامت هر یک در سلامت پیوند مقابل گره خورده بود و کمتر اتفاق می افتاد که بین چنین خانواده هایی بر خورد جدی روی دهد .زیرا خواهر شخص به وجود آورنده تنش که زن طرف مقابل بود چنین بر خوردی را در پیش روی خواهد داشت ، بنابراین علاوه بر علاقه شخصی، انگیزه
یاد شده بالا تاثیر بسزایی داشته است ، ازدواج گا به گا به مراتب از ازدواج های ناف برون و خون بس موفق تر بوده است زیرا هم تمایل هر دو طرف و هم ضمانت ازدواج متقابل پشتوانه ی محکمی به شمار می رفته است .
ازدواج فامیلی:
ازدواج فامیلی یکی از ریشه دارترین و پر جمعیت ترین ازدواج ما در ایل بختیاری بشمار می رود ، گستردگی این نوع ازدواج زبانزد خاص و عام است ، شدت این ازدواج فامیلی به حدی بوده که هر گاه در خانواده ای پسر جوانی که هنگام ازدواج او فرا می رسید و یکی از دختران عمو، عمه، خاله، دایی، و یا دیگر افراد فامیل نزدیک مجرد بود حق نداشت به خواستگاری دختر بیگانه ای برود زیراعمل او توهین به خانواده های دختر دار آن فامیل محسوب می گردید و چنین عملی را سنت شکنی می دانستند و آن را مورد نکوهش قرار می دادند ، بنابراین هر گاه چنین جوانانی قصد پیوند زناشویی را می داشتند ، نخست می باید به خواستگاری یکی از دختران فامیل نزدیک خود می رفتند و اگر در خواست آنان مورد موافقت قرار نمی گرفت آن گاه حق داشتند تا از میان دختران غیر فامیل ، همسر آینده خویش را بر گزینند ، زیرا معتقد بودند که با ازدواج های فامیلی ، پیوند خانوادگی آنها پیوسته مستحکم واستوار باقی خواهد ماند و فاصله ای بین آنان ایجاد نمی گردد ، از سویی فرزندان این گونه خویشاوندی ها از لحاظ ژنتیکی ، اجتماعی و فیزیکی از طبقه پایین تری نخواهند بود ، تا نسل های بعدی دچار تزلزل نگردند این شیوه ازدواج صرف نظر از پاره ایی تغییرات جزیی همچنان پا بر جا مانده است و هنوز هم در بسیاری از خانواده ها رعایت می گردد و اگر از لحاظ ژنتیکی مشکلی نداشته باشند قدر مسلم آن است که در پایداری اتحاد و همبستگی بین طایفه و فامیل موثر خواهد بود .
ازدواج هم بهری بودن :
در ازدواج هم بهری بودن اگر شخص مورد نظر از دوران کودکی و یا نو جوانی نزد خانواده ایی مشغول کار میشد ، و شخص صاحبخانه این فرد مورد نظر را به عنوان شریک یا هم بهر قبول می کند به گونه ای که او را در تمام اموال خود همانند فرزندانش شریک بداند و چنانچه شخص مورد نظر از دختر صاحبخانه خواستگاری کند ، صاحبخانه دختر خود را بدون اینکه از فرد مورد نظر (داماد) شیر بها و یامهریه بگیرددختر خود را به عقد او در می آورد بدون گرفتن هیچ وجه چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی ، و علتش این است که دو نفر همدیگر را قبول دارند و به عنوان رفیق و شریک یکدیگرند .
مراسم عروسی بختیاری از ابتدا تا انتها:
اول:زون گشون (بله گفتن )
زون گشون یا بله گفتن که با هدیه دادن به پدر و دختر توسط اقوام داماد همراه می باشد این هدیه به معنی آن است که قبول کرده تا پیرامون خواستگاری از دخترش صحبت نمایند ، چنین هدیه ای معمولا یک راس قاطر و یا تفنگ و یا چیزی مشابه می باشد که سر انجام پس از عروسی به عروس بخشیده می شود ، پس از بله گفتن ، پارچه لباس را به عنوان هدیه به دختر می دهند که به آن (بله بندون) می گویند .
دوم: دست بوسون (شیر نی خوردن)
دست بوسون و یا شیرنی خورون پس از آن که خانواده داماد اجازه صحبت کردن از سوی خانواده دختر را یافتند ، با هماهنگی قبلی روز وساعت نیکی را بر می گزینند تا با آمادگی کامل و به همراه افراد فامیل وطایفه و عده ایی از بزرگان سواره و پیاده با نواختن ساز ودهل وبه همراه داشتن چندین راس گوسفند کشتی و سایر وسایل پذیرایی که کلملا به عهده داماد می باشد به سوی خانه پدر عروس رهسپار می شوند ، و بیشتر اوقات گوسفندان پیشاپیش توسط یکی از جوانان فامیل داماد فرستاده می شوند در طول این راه خانواده ی داماد و همراهان به سوار بازی و شلیک تیرهای هوایی و شادی کنان و خواندن آوازی به نام ( دوالالی ) که نوعی سرود و آهنگ شادی است که در ادامه چندین بیت از آن را بر روی کاغذ می آورم توسط زنان و دختران ایل به هنگام برگزاری مراسم عروسی خوانده میشود و در پاره ای مواقع همراه با (کل و گاله) زنان و مردان جوان ایل که منظره بسیار بدیع وخاطره انگیزی را در ذهنها تجسم می نمود و به کل وگاله معروف است می پردازند، وپس از رسیدن به نزدیکی خانه پدر عروس از آنان استقبال به عمل می آورند ،سپس پدر داماد و عروس بعد از تعارفاتی چند وارد مذاکره شده و هر یک از نزدیکان خود به شور می نشینند ، وپس از تبادل نظر پیرامون مسائل مادی از قبیل حق شیر (شیربها) و پشت قباله (مهریه) مباحثی مطرح و سرانجام و با وساطت بزرگان و ریش سفیدان طایفه ، طبق سنت حسنه اسلام به توافق می رسیدند البته در مورد شیر بها (حق شیر) غالبا گوسفند واسب و قاطر و گار وغیره ……..و بعضی مواقع علاوه بر وجه نقد ئ ملک و باغ نیز به عنوان پشت قباله (مهریه) مطرح می شده ، ولی مبلغ مورد توافق نهایتا با توجه و مقتضیات زمان بسیار ناچیز بود ،اما میزان حق شیر صرفا بستگی به چشم و هم چشمی و دور و نزدیکی فامیل داشت اگر طرفین از دو طایفه بودند ، بدیهی است که مبلغ مورد توافق و یا تعداد گوسفندان و حیواناتی که بابت (شیربها) در نظر گرفته می شد رقم قابل ملاحظه ای را تشکیل می داد ، وبعد از توافق نهایی ، حاضران دست پدر عروس را می بوسیدند و به همین منظور این مرحله را (دست بوسون) نام گذاری کرده اند ، پس از نوشتن صورت مجلس و رد وبدل شدن وجوه مورد توافق صورت مجلس وشناسنامه دختر را پیش یک نفر که از سوی طرفین به عنوان معتمد انتخابمی شد می گذاشتند و تا هنگام عروسی ، سپس با حضور افراد ذینفع و در موعد مقرر تحویل داده می شدند ، در طول نامزدی هر گاه داماد جهت سرکشی و احوال پرسی به خانه نامزد (عروس) عزیمت می کرد هدایایی از قبیل سکه های نقره و گاهی طلا و پارچه و یا روسری به همراه می برد ، اگر پیش از عروسی مصادف با عید نو روز می شد مادر و خواهر داماد غذایی از برنج و گوشت و غیره تحت عنوان (آش عیدی ) به خانه عروس می بردند.
متاسفانه غالبا این سنت ها می روند تا در زیر غبار زمان پنهان گردند وبرخی نیز کما بیش رایج هستند ، اما به تدریج به کهنگی گراییده اند و این فرهنگ پر بار می رود تا با بی مهری و کم التفاتی از صفحه ذهنها محو گردد و غروب حیات خود را نیز به نظاره بنشینند .
پس از آمادگی داماد و تبادل نظر لازم و هماهنگی با خانواده عروس و تدارک نسبتا وسیع ، داماد و یا برادر او در بین ظایفه هایی که به نوعی با آنها وابستگی دارند می روند و به جمع آوری (اوزی) می پردازند ، مردم نیز گوسفند و بز وغیره را به او به عنوان هدیه می دهند ، از این رو گوسفندان کشتی عروسی و گاهی خیلی بیشتر از تعداد مورد نیاز فراهم می گردد ، این امر باعث می شد تا در آغاز زندگی مشترک با فشار بار مالی مواجه نگردند ، و این یکی از سنتهای حسنه و کم نظیری است که در این ایل پایدار مانده و جزیی از فعالیتهای فرهنگی واجتماعی آنان محسوب می گردد.
در این هنگام با جمع شدن افراد فامیل و طایفه های وابسته سوار و پیاده زن ومرد همراه با ساز ودهل ، در حالی که گوسفندان ( بار اوزی) و سایر بار وبنه ای که تهیه گردیدهتوسط چند نفر جوان پیشاپیش روانه خانه پدر عروس می کنند ، بعد از صرف غذا و سایر مراحل و در هنگام باز گشت یک تکه قند یا شاخه نباتی به رسم شیرنی زندگی توسط برادر عروس به کمر او بسته می شود ، آنگاه او را بر مادیانی اصیل سوار می کنند و در حالی که چادر سفیدی بر سر دارد و دستمالی ( روسری) که از جنس حریر یا ابریشم بر روی سرش می اندازند که به آن (سر انداز ) یا ( ری برقه) می گویند تا صورت او را هم بپوشانند آن گاه پسر بچه خرد سالی را بر ترک او سوار می کنند به نیت این که ثمره ازدواج و فرزند اولش پسر شود .
نقش پسر و عموما مرد در اقتصاد و فرهنگ پدر تباری جامعه ایلی ، تاثیر بسزایی دارد و در تمام سطوح مختلف محسوس می باشد ، در میان راه و به هنگام مراجعت به خانه داماد ، در حالی که با تیر اندازی از سوی سواران فامیل بدرقه می شوند ، پس از طی مسافتی هم سو با نواختن سازودهل و خواندن آواز (دوالالی) توسط زنان و کل وگاله و شلیک تیر های هوایی ، سوارکاران به سوار بازی و هنر نمایی می پردازند و داماد در حالی که بر اسبی تیز رو و چابک سوار می باشد با یک حرکت چست وچالاک ری برقه ( سر انداز) عروس را ربوده و جست وخیز چشم گیری فرار نموده و بقیه سوار کاران همراه وی را تعقیب می نمایند تا شاید بتوانند سر اندار را از وی بگیرند و چنانچه فردی موفق شد که دستامل (سراندار) را از داماد بگیرد ، مجددا همگی فرد گیرنده را دنبال می کنند و همین وضع تا منزلگاه داماد ادامه دارد .
در بین راه چوپانانی که در مسیر حرکت عروس و همراهان قرار دارند با آوردن قوچ گله جلو عروس را می گیرند ، به این منظور که فرزند اول پسر شود و در این رهگذر داماد و یا یکی از بستگان او هدیه ای که غالبا وجه نقد می باشد به آورنده قوچ می دهند و اگر مسافت طولانی باشد ممکن است این عمل چندین بار تکرار گردد و هر بار آورنده قوچ گله و یا گاونر هدیه ایی از سوی داماد و یا همراهان نزدیک به او داده شود .
به هنگام رسیدن به خانه داماد عروس وارد خانه نمی شود ، زیرا مرحله (گرزنون) فرا رسیده و بذون دیافت هدیه از سوی داماد و یا پدر او وارد خانه وی می شود ، سپس مرحله قربانی کردن گوسفند فرا می رسد از این رو یک راس گوسفند را که قبلا به منظور قربانی کردن در پیش پای عروس آماده کرده اند سر می برند و کفش عروس را به خون آن آغشته می نمایند .
پس از صرف شام و یا ناهارو پذیرایی از مدعوین وقت (روگشون) فرا می رسد ، واکثریت دعوت شدگان بنا به سنت و توانایی خویش مبلغی را به عنوان هدیه به عروس می دهند ، در عوض اگر هدیه دهنده مرد باشد از سوی عروس یک جفت جوراب ویک عدد دستمال مردانه متقابلا به وی هدیه داده می شود و اما اگر هدیه دهنده زن باشد یا دختر باشد جوراب و روسری زنانه داده می شود .
پس از شب زفاف از سوی خانواده عروس غذایی تدارک دیده می شود تا به خانه داماد ببرند و در انجا صرف شود که به آن آش (دم بردگونی) گویند .
پاگشون:
چند روز پس از مراسم عروسی ، فامیل عروس و داماد آنها را به صرف نهار یا شام دعوت می کنند و هدیه ایی نیز به فراخور توانایی به آنان داده می شود .
جهیزیه:
علاوه بر مقدار وسایل زنانه و سایر لوازم ، از سوی پدر دختر که معمولاً یک راس قاطر ماده و یا مادیان اصیل جهت سواری دختر به وی داده می شود . هم چنین یک راس ماده گاو به منظور استفاده از شیر آن و یک عدد باده (بادیه) مسی جهت حمام کردن به عروس داده می شود . این رسم متاسفانه به کهنه گی گرائیده و میرود و میرود که برای همیشه از بایگانی ذهن ها محو گردد .
بختياريها براي اعياد ملي و مذهبي به ويژه عيد نوروز و مراسم سيزده بدر و بزرگداشت تولد ائمه اطهار و حضرت پيغمبر (ص) اهميت خاصي قائلند. محل چادرهاي خود را تغيير ميدهند و در محلي سبز و خرم كه داراي آب كافي باشد، مستقر ميشوند. شب عيد در چادرهاي خود ميمانند، ولي روز اول عيد با لباسهاي مخصوص خود، كلاههاي لري را كج به سر گذاشته و به ديد و بازديد ميپردازند. بختياريها معتقدند لباس سياه عزا را حتماً بايد تا قبل از نوروز از تن در آورد، زيرا در غير اينصورت باروري و نعمت از طايفه رخت بر خواهد بست.
سرزمین خوزستان بدلیل دارا بودن موقعیت ویژه ی جغرافیایی و اقلیمی و همچنین به دلیل وجود رودخانه ها ی بزرگی همچون کارون ، کرخه ، دز ، مارون، داشته ها و امکانات وافری در خصوص کشاورزی ، صنعتی ، بازرگانی و اجتماعی به همراه داشته و در طول تاریخ اقوام مختلفی را در خود جای داده است . وجود ذخایر و شرایط ممتاز طبیعی همواره موقعیت مناسبی برای استقرار و اسکان اقوام مختلف را در این استان به وجود آورده که ساکنان آن با دانش بالا و هوش ذاتی و پشتکار خود ، از آن غافل نبوده و حد اکثر استفاده را از این مواهب خدادادی نموده اند .وجود آثار معماری با ارزش در جای جای این سرزمین کهن، موید این تلاش و پشتکار است و تعداد بیشمار مراکز تاریخی که قدمت برخی از آنها به هزاره ی هشتم و نهم پیش از میلاد می رسد ، همه حاکی از توجهی است که از روزگار باستان تا به امروز به این استان پهناور و حاصلخیز شده است . برای مثال اولین استقرار و آغاز شهر نشینی ، اولین تصفیه خانه جهان با استفاده از قوانین فیزیکی ، اولین گیاه اهلی شده و ...همه در این استان اتفاق افتاده اند .
شهرستان اهواز :
شهرستان اهواز مرکز استان خوزستان است . این شهر بر خلاف ظاهر جدید آن که ازدوره ی ناصر الدین شاه رونق پیدا کرده است ، قدمتی همچون تمدن ایلام ، هخامنشی ، اشکانی و ساسانی را در دل خود جای داده است .ولی بدلیل توسعه بی رویه شهر اغلب این آثار از بین رفته اند و عمده آثار باقی مانده مربوط به دوره ی معاصر می باشد . از جمله :
مجموعه ی معین التجاره ( دوره ی قاجاریه )
پل سیاه ( دوره ی پهلوی اول )
پل سفید یا معلق ( دوره پهلوی )
هتل قو ( دوره ی پهلوی اول )
دانشکده ی ادبیات ( دوره ی پهلوی اول )
بافت قدیم اهواز ( دوره ی قاجاریه تا دوریه ی پهلوی اول )
پل شادروان اهواز که پایه های پل سیاه بر روی بقایای این پل ساخته شده است .
شهرستان ایذه :
شهرستان ایذه در منطقه کوهستانی شمال و شمال شرقی خوزستان قرار دارد که با مرکز استان 205 کیلو متر فاصله دارد . این شهر مرکز ایالت آیاپیر در دوره ی ایلام بوده و یکی از موزه های بی نظیر سنگ نگاره در ایران و جهان محسوب می گردد. این شهر در دوره ی ایلیمائید ها ( پارت ها) نیز یکی از شهر های مهم بوده است. آثار دیدنی و با ارزش این شهر اغلب بصورت نگار کند(نقش برجسته) بر دل کوه هستند از جمله :
-کول فرح واقع در 5 کیلومتری شمال شهر ایذه که بر سر راه ایذه به شهرکرد قرار دارد .
- اشکفت سلمان که درجنوب شهر که در دل آن ، آثار و یادمانهای شاهزاده هانه ( هانی ) به چشم می خورد .
- شهسوار علاوه بر شیر های سنگی دارای نقوش بر جسته ای از دوره ی ایلام نیز می باشد .
- خونگ اژدر ( نوروزی ) یادمانی از دوره ی ایلیمائید ها است که بر سینه ی یک قطعه سنگ منفرد نقر( کنده ) شده است .
- از دیگر نقش برجسته ها می توان خونگ کما لوند و خونگ یار علی وند را نام برد .
- قلعه مدرسه واقع در 20کیلومتری جاده ی ایذه و شهرکرد ( دوره ی ایلخانی و تیموری )
- بنای با شکوه و زیبای قلعه اتابکان ( تاق تویله ) از دوره ی ایلخانی ( اتابکان لر بزرگ)، تیموری
- کوشک نورآباد- خوانین بختیار ی ( دوره ی قاجاریه )
شهرستان بهبهان :
بهبهان در جنوب شرقی استان خوزستان ودر فاصله 210 کیلو متری اهواز قرار دارد . این شهر با بافت زیبا و کهن خود، یکی از شهرهای مهم و باستانی استان خوزستان بوده و دارای آثار متعدد و دیدنی می باشد :
شهر ارجان یا ارگان ( دوره ایلامی )
پل ساسانی خیر آباد (پیش از اسلام )
آتشکده ی خیر آباد ( دوره ی ساسانی )
کاروانسرای دژمهتابی ( دوره ی ساسانی )
مدسه ی خیر اباد ( روستای قلعه مدرسه )
مقبره ی امامزاده اباذر (زیدون – دوره ی اسلامی )
مقبره ی بشیر و نذیر ( دوره اسلامی ) مربوط به دو خا خام یهودی
حمام بخت خان ( دوره ی پهلوی اول )
خانه ی نجف خان ( دوره ی پهلوی اول )
راسته بازار بهبهان ( دوره پهلوی اول )
شهرستان دزفول ( دژ پل)
شهر دز فول در شمال اسان خوزستان و در 145 کیلومتر یاهواز قرار دارد . این شهر آثاری از دوره ی اسلامی و ساسانی را همچون گوهرهای گرانبها از گذشته های دور به یادگار دارد . آثاری همچون :
پل ساسانی به عنوان قدیمی ترین پل جهان که هنوز عبور و مرور بر روی آن جاری است .
بقایای شهر جندی شاپور( دوره ی ساسانی )
آسیابها ( دوره اسلامی )
مسجد جامع ( دوره ی صفوی )
آرامگاه یعقوب لیث – شاه ابو القاسم ( دوره ی صفوی )
مقبره سبزه قبا – برادر امام رضا ( دوره اسلامی )
بقعه ی شاه رکن الدین ( دوره اسلامی )
بقعه رود بند ( دوره اسلامی )
مسجد میان دره ( دوره اسلامی )
بقعه ی محمد ابن جعفر طیار – دارای گنبد رک( دوره ی صفوی )
مكتبخانه ايل بختياري بهون(سياه چادر )رادر ادامه مطلب بخوانيد
تو طلوع آفتابی ترین تصویرهای شعر منی. ای پس از غزلهای سرخ اهورایی، هیچکس چون تو. صداقت ایلیاتی مرا نداشت، کس چه می داند« شاید عشق هم روزگاری چادر نشین بوده است»
تو بهتر می دانی ـ تیرکهای استوارت بهتر به یاد دارند حوادث تلخ روزگاران ایلم را ، آن سان که قوای طبیعت به آنها شبیخون زد و تو ـ توی مقاوم و استوار، پناهگاشان بودی ،از آن روزگاران تیره و تار بگو ـ بگو و این همه مندیرم مگذار بگو نفسم گرفت بگو تا گاگریو بسرایند شیرزنان ایل من ،آری همان پدید آوردگان وجود تو!
بگو از آن سان که نادر در فتح قندهار واماند و ساکنین تو- آری شاگردان مکتب تو دروازه را گشودند تو دیدی که نادر چه می خواست تقدیمشان کند- تو چه کردی؟ آیا پرسیدی جرمشان چیست ؟ کجا می بریدشان ؟ آیا همراشان رفتی تا پناهگاه شان باشی ؟ بیاد داری آنگاه که مشروطیت را موضوع انشاء نگاشتند ،اما معلم روزگار اوراقشان را به درستی تصحیح ننمود و نمره صفر تقدیمشان کرد؟بیاد داری؟ پس چرا لب به سخن نمی گشائی ؟ مگر زبانت را بسته اند ؟
لت های کشیده تو بهتر به یاد دارند که رضاخان آن مجری اصلاحات ویرانگر چگونه شاگردانت را به جرم حق گویی گچ می گرفت ! تهدیدشان می کرد و تبعیدشان ! آری او می خواست تو را برچیند اما تو برچیده نشدی و گلهای گلستان تو را چیدند. تو به شاگردانت چه آموخته ای ؟ که روزگار امانشان نمی دهد به راستی که تو مکتب خانه ای هستی که قربانی تربیت می کنی ... می دانم که می دانی ،اما نمی دانم راز نهفتنت را و علت نگفتنت را...
گذشته را نگفتی آینده را بگو _ بگو که آسمان هایم آبی، رودهایم روان، کبک های تاراز نغمه خوان ،قارچهای قارون سر بر آورده، برف آبهای زرده دل انگیز، دشت های چغاخور ،فریدن و میداود سرسبز و منار و کلار سربرافراشته و مهمان آسمان خواهند بود و چویل و ریواس دینارون ،رهگذران را به وجد خواهد آورد.
نویدم ده که بخت یاریگرم خواهد بود که جیحون دگر باره روان خواهد شد و سوغاتی برایم خواهد آورد.
آیا مصداقی برای بختیاری بودنم خواهم یافت؟ من به این امید نشسته ام و تو نیز به این امید بر پا باش.
بهمن علاءالدین (متخلص به مسعود بختیاری) خواننده ، ترانه سرا و آهنگسازمشهور بختیاری روز"بیستم مهرماه سال 1319 " در شهرستان" مسجدسلیمان" و در خانواده ای پرجمعیت، سنتی و با فرهنگ از تیره " زیلایی" درطایفه"بهداروند" از ایل" هفت لنگ " بختیاری متولد شد.
پدر وی "میرزا محمد کریم" ،مردی صاحب سواد وفرهنگ، مومن و متدین، روشن ضمیر و نیکو سرشت بود که به ادامه تحصیل و آموزش فرزندان خود بسیار علاقمند بود و مادرش "حاجیه لیمو خانم" زنی پاکدامن و مادری مهربان بود که از صدایی خوب و سیرتی نیکو برخوردار و در تادیب و تربیت فرزندان خود بسیار کوشا و مراقب بود.
بهمن علاءالدین در سال 1324بعلت تغییر محل خدمت پدرخود که در آنزمان در شرکت نفت مسجد سلیمان مشغول خدمت بود، به همراه خانواده به" لالی" نقل مکان نمود و در سال1328 که اولین مدرسه ابتدایی بنام" دبستان فردوسی" در این شهر راه اندازی شد؛شروع به تحصیل نمود و سپس سالهای اول و دوم دبیر ستان را در "اَمبَل" و در "دبیرستان هنر" به پایان رساند و در سال 1336 و به دنبال باز نشسته شدن پدر از خدمت شرکت نفت ؛مجددا به مسجد سلیمان بازگشت و تا سال 1340در "دبیرستان امیر کبیر" این شهر دوره تحصیلات دبیرستانی خود را به پایان رساند.
علاءالدین در مهر ماه سال1341 در" سپاه دانش" به خدمت نظام وظیفه درآمد ودر دیماه همین سال پس از پایان دوره آموزش اولیه خدمت، به "دهستان قیدار" از بخش سلطانیه شهرستان زنجان اعزام و اقدام به تاسیس اولین مدرسه ابتدایی در آنجا نمود.
وی در تابستان 1342و در ادامه خدمت سپاه دانش به" دهستان تِمبی" از بخش " قلعه تُل" منتقل و تا پایان خدمت سربازی و بعد از آن که بلافاصله به استخدام آموزش و پرورش در آمده بود، تا سال 1348 در آموزش و پرورش شهرستان های " ایذه" و "باغملک" به خدمت خود ادامه داد.در سال 1348 به آموزش و پرورش " اهواز" ودانشسرای مقدماتی این شهر منتقل و ضمن انجام ادامه خدمت،موفق به اخذ مدرک فوق دیپلم ادبیات گردیده و سپس در مدرسه "ماندانا" ( شهید شجرات) بعنوان دبیر و ناظم به ادامه خدمت مشغول گشت و سرانجام در سال 1373 نیز به افتخار بازنشستگی نایل گردید.(1)
بهمن علاءالدین در سال 1379 به شهرستان" کرج" نقل مکان نمود و پس از طی یک دوره بیماری کلیوی وعمل جراحی مثانه در "صبحگاه روز جمعه،دوازدهم آبانماه 1385 "،در سن 66 سالگی،به علت نارسایی قلبی در بیمارستان" کسری" جهانشهر این شهر دار فانی را وداع گفت.
پیکر بهمن علا الدین علیرغم میل درونی خانواده ، بستگان و طایفه اش و با وجود درخواست های گسترده و اصرارهای فراوان همتباران و علاقمندانش، بنا به برخی دلایل و از جمله ضرورت انجام مشورت و بررسی های لازم به منظور انتخاب یک مکان مناسب در دیار پهناور ایل و تبار خود ، طی یک مراسم با شکوه،با حضور جمع کثیری از دوستان ،هوادارن،هنرمندان ملی و محلی و همتبارانش
که سراسیمه از سراسر کشور خود را به کرج رسانده بودند و با اجرای برنامه های مختلف توسط فرهیختگان و هنرمندان کشور و بختیاری تبار و با بدرقه نوای ساز چپی محلی بختیاری به رسم بزرگان قوم خود،تشییع و درجوار تربت برخی از هنرمندان و فرهیختگان برجسته کشور نظیر استاد غلامحسین بنان ، حبیب اله بدیعی،مرتضی حنانه ،هوشنگ گلشیری ، احمد شاملو ، دلکش ،احمد عبادی،تقی ظهوری، پوران ،آغاسی ، قوامی ،احمد محمود(اعطاء)، وزیری،محمود مشرف(م .آزاد) و.... "بطور امانت" در "بقعه متبرکه امامزاده طاهر(ع) کرج" به خاک سپرده شد.
بهمن علاءالدین خواندن آواز و سرودن ترانه را از همان سالهای دوران تحصیلات ابتدایی در "لالی" و به صورت غیرحرفه ای آغاز کرد و از سال 1350 با ارایه نخستین و جاودانه ترین اثر خود" دختر لچک ریالی"، دوره اول فعالیت
حرفه ای خود را بطور رسمی با همکاری رادیو و تلویزیون اهواز ونفت ملی آبادان و اجرای کنسرت هایی در هفت تپه ،کرمان و ماهشهرآغاز کرد و با ورود خود به عرصه موسیقی، موسیقی بختیاری را وارد فاز جدیدی از تجربه خود نمود.(2)
وی در این دوره با همراهی استاد"منصور قناد پور"، نوازنده برجسته سنتور و رهبر وقت ارکستر اهواز و تنظیم کننده توانمند اکثر آثار خود و همچنین استاد "محمد موسوی" نوازنده ممتاز و مشهور نی کشور و برخی دیگر از هنرمندان و شاعرانی مانند "سیروس احمدی فر" ،"جمشید احمدی"،"حبیب اله ریخته گر"،"بهمن فردوسی"،"رسول ایزد یار"و"عبد العلی خسروی" علاوه بر ارایه چند اثردیگر به گویش بختیاری نظیر" گل ناز"،"تنگ بلور"،"بهار"،"گل باوینه" و .... چند ترانه دیگر به زبان فارسی نظیر" گلهای کاغذی"،" باغ آباد"،"دلتنگی"،" قاصد خوش خبر"،"باغ ستاره ها"،"باید فراموشت کنم" و....را از طریق رادیو وتلویزیون سراسری و محلی اهواز و آبادان نیز به علاقمندان ارایه کرد که تمام این آثار نه تنها در دوره خود بلکه هنوز هم به عنوان آثاری ماندگار و ممتاز مطرح هستند.(3)
علاءالدین پس از انقلاب اسلامی سال 1357 ،اگرچه متاثر از شرایط سیاسی و اجتماعی و تعطیلی نسبی فعالیت های هنری در سطح کشور و با وجود فراهم بودن شرایط و امکان ادامه فعالیت در خارج از کشور، از ادامه رسمی فعا لیت های هنری اش باز ماند،لیکن درکنار ادامه شغل معلمی،با اختیار کردن گوشه گیری ، خلوت و خاموشی، به سرودن شعر،ترانه و ساختن آهنگ وتحقیق و مطالعه در زمینه شعروموسیقی بختیاری و فارسی ادامه داد، تا اینکه پس از سپری شدن سالها، در سال 1365 نخستین کاست خود را به نام "مال کنون " با آهنگسازی و تنظیم ماهرانه استاد " عطاء جنگوک" ، آهنگساز برجسته کشور و با الهام و استفاده از برخی ترانه ها و اشعار فولکلور و بعضی سرود ه های " عبد العلی خسروی" و نوازندگی جمعی از هنرمندان و نوازندگان مشهور و حرفه ای کشور نظیر"مسعود شناسا"، "مهدی آذرسینا"،"علینقی افشارنیا"،"حسین بهروزی نیا"،"مرتضی اعیان"و...ارایه کرد و بدین ترتیب دوره دوم فعالیت رسمی هنری خود را آغاز نمود .
مال کنون با معرفی قطعات بی کلام وبی نظیری مانند" سحرگاه کوچ" به شکل استادانه ای بامدادان" مال کنون" ونوای دلنشین نی چوپانان و طنین زنگ "زنگُل"صبحگاهان گله را مجسم میکند و یا با اجرای بی نظیرآواز "شُلیل" به زیبایی و هنرمندی هرچه تمامتر غم "دیری" و "سُحده دلی" ایلیاتی و به میان افتادن "کوه" بین عاشق و معشوق را تصویر و عاشق دردمند را به "کُنار سر رهی" که "پکَدِس نَمَنده" تشبیه و یا تجسم آرزوی دیدن و وصال یار را که به
"مُرغ مِنِه حَوش" ودر حال" چیدن دانه از زیر کوش" یار و یا همچون" کوگی بر چشمه سارون" و یا به" گلی زیر اَور بهارون" مجسم میکند و یا با آواز "نامدار خان" یکی از وقایع مهم حماسی _تاریخی ایل را به تصویر می کشد ؛ به عنوان اثری بی نظیر ،فاخر و غنی از موسیقی و شعر بختیاری از یک سو و ممتاز در موسیقی نواحی ایران از سوی دیگر مطرح و نه تنها باعث تحولی شگرف در موسیقی بختیاری گردید ،بلکه بهمن علاالدین را در نقطه اوج و دست نیافتنی این عرصه قرار داد.
بهمن علاءالدین که هیچ علاقه ای به کسب شهرت برای خود نداشت وآشکارا می کوشید ناشناس باقی بماند، در دوره جدید فعالیت رسمی خود، هرگزعلاقه ای به حضور در رسانه ها ومجامع عمومی نشان نداد و برای آنکه ناشناخته باقی بماند، آثار خود را با نام مستعار و هنری" مسعود بختیاری" منتشر نمود.وی با وجود اینکه تا این زمان اولین و تنها خواننده محبوب و مشهور بختیاری به شمار میرفت،لیکن بدلیل شان والا و وارستگی و فرهیختگی خاص خود و همچنین طبع شهرت گریز و خلوت گزین خود، تا سالهای طولانی ،بسیاری از طرفداران و همتباران وی نام واقعی و چهره ایشان را نمی شناختند.حتی شاگردان وی در مدارس ایذه و اهواز نمی دانستند که مسعود بختیاری همان معلم آنها یعنی بهمن علاءالدین است.(4)
علاء الدین با ایمان به غنا و اصالت و خصوصیت هویت بخشی موسیقی بختیاری،از نوازندگان محلی آن ،یعنی" میشکال ها" یا " توشمال ها " به عنوان مهمترین منبع و سرچشمه های موسیقی ایل خود یاد میکرد و از آنجا که همواره برای آنها ارزش و احترام خاصی قایل بود، نه تنها اولین و شاخص ترین کاست وی یعنی" مال کنون" به آنها هدیه شد ، بلکه همیشه از اینکه موسیقی محلی ایل خود و توشمال ها بعنوان میراث داران آن،همواره و بویژه در سالهای اخیرو از جمله در مراسم هاو آیین های ایلی مورد بی مهری قرار میگرفتند ،اظهار تاسف میکرد.
بهمن علاءالدین با اعتقاد راسخ به تولید و ارایه آثار اصیل و مبتنی بر فرهنگ،گویش و هویت ایلی و عشایری خود و به علت علاقه شدیدی که به موسیقی اصیل و خالص عشایری داشت ،اغلب در فصول پاییز و زمستان که عشایر بختیاری در کوچ گرمسیری خود به مناطق اطراف لالی و مسجد سلیمان و شوشتر نقل مکان می کردند،به میان آنها میرفت و به صورت ناشناس ، برای آنها آوازهای محلی میخواند،به آوازهای آنها گوش میداد و یا نواهای آنان را ضبط می کرد و از آنها برای ساختن آهنگهای خود ایده می گرفت. (۵)
علاءالدین سرانجام پس از سالها ممارست،در سال 1371،یعنی 6 سال پس از ارایه اولین اثرخود و با تحمل بسیاری از مشکلات ، اثر شاخص دیگری را به نام" هی جار" با تنظیم و آهنگ سازی "عطاء جنگوک" و با استفاده از اشعار و ملودی های ساخته شده توسط خود و برخی اشعار و ترانه های فولکلوریک،با همراهی استادانه نی" علی حافظی" نوازنده برجسته نی بختیاری و جمع دیگری از بهترین نوازندگان کشور مانند" رضا شفعیان" ،"منصور سینکی"،"افشار نیا"،"اردشیر و بیژن کامکار"،"بهروزی نیا"،"محمود فرهمند"در قالب گروه "شهرآشوب" به دوستدارا ن موسیقی بختیاری ارایه کرد.
دکتر" اردشیر صالحپور"،شرح نویس همیشگی آثار بهمن علاالدین و دیگر آثار بختیاری، در شرحی که بر روی جلد این اثر نوشت ، آورده است علا الدین در"هی جار" با اجرای ماهرانه تصنیف "می نا بنوش" که از اصیل ترین و قدیمی ترین آواهای بختیاری است و بعنوان اثری با ابعاد عاشقانه و تغزلی که از یک سو از عشق های پاک و بی آلایش عشایری سخن میگوید و از سوی دیگر انعکاسی از جغرافیای منطقه ای سرزمین بختیاری نظیر "کوهرنگ" ، "دیمه"،"لَلَر" ، "کُتُک"،و....و موقعیت های مکانی این سرزمین مانند "پاچشمه" ، "دِر"،"برافتو" و...یا تصویر کوچ بهاره ایل در "کوگ خوانی" و با بکارگیری استادانه عبارات و اصطلاحات فراموش شده گویش بختیاری نظیر" همدرنگ" ، "تش و تنگ" ، "دنگل" و...در سروده های خود که درترکیبی تازه و درعین وفاداری به اصالت های موسیقی بختیاری ساخته شده اند(6) ، موج دیگری را در موسیقی بختیاری ایجاد کرد.
بهمن علاءالدین دو سال بعد ،یعنی در سال 1373 سومین کاست خود را مزین به نام" تاراز"که خود نام کوهی پر رمز و راز و خاطره انگیز در مسیر کوچ ایل خود ومعروف به داشتن کبک های خوش آواز بود را با استفاده از اشعار وملودی های ساخته شده توسط خود و تک نوازی ماهرانه نی "حافظی"و همراهی ضرب" محمود فرهمند "و تنظیم استادانه استاد "قنادپور" به دوستداران خود هدیه کرد. وی در این اثر نیز براساس ملودی ها ،مقام ها و اشعار و ترانه ها وقطعاتی نظیر" چوب بازی" ، "شباش" ، "گله داری" بخش دیگری از فرهنگ، آداب و رسوم ایلی بختیاری را ترسیم کرده است.در مجموع این اثر که در آن با تصنیف ها و آوازهایی مانند "کوگ تاراز "که در آن ضمن معرفی" کوگ "بعنوان پرنده مورد علاقه در ایل ،شادی حزن انگیزی را که مخصوص همتباران خود است و "بی قرار" که به لحاظ ادبی از طنزهای ظریف روستایی برخوردار است و یا "آخی وای" که تجسم حسرت ها و دلتنگیهای" وارگه نشینان" گرمسیری است و یا" ستین دل" و" هیاری" که وقایع مهمی نظیر همبستگی و سلحشوری مردان و زنان ایل را با رمزی و اعجازی که باب تازه ای به لحاظ مضمون و گام جدیدی در ادبیات آهنگین و حماسی ایل است و... بعنوان اثری ممتاز که جدای ازتازگی و تنوع شعر و موسیقی و اجرا ،به لحاظ کاربرد مفاهیم فرهنگی و غنای فولکلوریک و بدلیل استفاده از اصطلاحات بکر و اصیل و نیز صراحت و صحت و سلامت دقیق گویش بعنوان منبع ومرجعی برای زبانشناسان معرفی شده است(7).
بهمن علاءالدین در سال 1375 چهارمین کاست خود را با نام "بر افتو " این بار هم با تنظیم "استاد منصور قناد پور" و نوازندگی" شهریار فریوسفی"،"جمال جهانشاد"،"حسن ناهید" ،"اردشیر ،اردوان وارژنگ کامکار" و تک نوازی نی "استاد حافظی" و به اهتمام استاد"فریدون شهبازیان" منتشر کرد. بنا به اظهار دکتر صالح پور وی در این اثر نیز بخش دیگری از زندگی و فرهنگ ایل بختیاری بویژه توقف و ماندن جوانان و مردان را در گرمسیر برای "دِرو" ، بهنگام کوچ ایل به "سردسیر" و حدیث حسرت، دلتنگی،هجران ودوری از دیار ویار و گرما وکار طاقت فرسا و نفس گیر "دِ رو" در "آواهای برزیگری" یا" گرمسیری" را روایت کرد. علاوه براین "براَفتو" در مجموعه خود تنوع و گوناگونی موسیقی ایل بختیاری را در بر داشته ،همچنانکه در تصنیف زیبای "بهار" با مضمونی اجتماعی و پویا و با بدعتی تازه انسان را چون چشمه ای جوشان نه چون مردابی ایستا به جنبش و حرکتی زلال و برای همبستگی بیشتر و تاراندن دشمن نوید داده و جانفشانیها و از خود گذشتگی ها را یادآوری میکند و یا تصنیف "بهار" که حکایت قول و قرار و بهار به عاشقان ساده دل ایل است و یا" گُلِ ناز" که دلخونیهای پر رنج و بیوفایی هاست که گویی شبهای بی مهتاب کوچ را تصویر می سازد و یا در تصنیف" برافتو" ناپایداریهای بهار زود گذر عشق و جوانی را اشارت می کند.همچنین در قطعه بی کلام "چهار دستمالی "چوپی رقص بختیاری به شکلی زیبا احساس می شود و یا آواز" شَووخی" که دیگر بار حکایت شرف و خون و حماسه های ایل را به قالبی بیاد ماندنی روایت میکند و در نهایت "دی بلال" که شناخته شده ترین ملودی تغزلی بختیاری چونان حدیث عشق گویی،کز هر زبان که می شنوی نا مکرر است.(8)
علاءالدین در تداوم و استمرار تلاشهای خود و با وجود گلایه های بسیا ر از وضعیت حاکم بر شعر وموسیقی اصیل وسنتی و فولکلوریک ، بخش دیگری از سروده ها و ساخته های خود را در سال 1377 در کاست دیگری با نام"آستاره" با تنظیم ماهرانه و قطعات بدون کلام "استاد قنادپور "و همراهی برخی دیگر از نوازندگان برجسته کشوراز جمله" حسن ناهید" ، "شهریار فریوسفی"،" جمال جهانشاد"، "مجید اخشابی" ، "محمود فرهمند"،"رسول بهبهانی" ،"سهیل ایوانی" و...طراحی جلد "بهروز غریب پور" منتشر کرد .
صالح پور در شرح خود بر روی جلد این کاست نیز از " آستاره"،بعنوان مجالی ویژه برای بازپردازی به اصالتها و ارزشهای ایل یاد کرد که در آشفته بازار چند ساله موسیقی بختیاری ، فارغ از دغدغه های سوداگرانه روزگار تنها و تنها به حفظ اصالتها می اندیشید و همچنان پاسدار ارزشهای غنی و ادبی موسیقی بختیاری به شمار میرفت.به اعتقاد وی کاست "آستاره" در نقش "بهار دلتنگی ها" و "صدای راستین ایل" است که از حنجره صمیمی و بی آلایش بهمن علاء الدین در دغدغه غربت دلتنگیها مترنم گردید.آوایی برگرفته از چشمه سارهای زلال کهسار بختیاری همراه با بغض های جاری کارون و عطش حسرتنا ک کوچی خاموش به" وارگه های فراموشی"...در ادامه نوشته وی آمده است: در آوانگاره های قومی،"آستاره" و ماندگاری تصاویرش از حداکثر ظرفیت ها و قابلیت های گویشی و موسیقایی بختیاری مدد بسیار گرفته و علاءالدین بعنوان خواننده آن با توان والای نغمه سرایی اش و اشراف به چم وخم های زندگی کوچ زیستی، مضامینی بکر و مبانی فرهنگ اصیل عشایری را به حنجره تغزل کشانده،بی آنکه از مردم فاصله گرفته باشد، با استعانت از واژگان از یاد و "ویر" رفته و زبان محاوره برگرفته از زندگی عشایر،آینه دار تمام نمای مظاهر مختلف زندگی آنان گردیده است.
ترانه "کاشکی" نیز سروده ای آرمانی است که از اعماق حسرتها و دلتنگی های همیشگی ایل برخاسته است که تغزلی سرشار از تصاویر شفاف و زلال که هر بختیاری روح و جان اصیل خود را در انعکاس چشمه های جوشان پر مهر و محبت و لبریز همیشگی اش باز می یابد و همنوا میگردد...بی گمان در کاشکی" طنین صدای ایل "خلاصه می شود.همچنانکه در ترانه "کَوگِ نازنین" به سبب برخورداری و دیرینگی اسطوره ها و همزیستی انسان وطبیعت ،خواننده در توالی و تناوب تنهایی و دلتنگی هایش با کبکی خوشخوان به همدلی و همنوایی نشسته است و از بخت و رنج روزگار و"رشته شدن دل" و "لیشی تنهایی"خویش به صورت حزین شکواییه سر می دهد که :مرا دیگر تاب و توانی نمانده است... و..." بیو برس به دادم" . در تصنیف"گِردِواری " نیز سوزو بریزهای انسانی را در می یابیم که چشم انتظار ره می پاید و شب هنگام که سیاه چادرها به سیاهی شب پیوند می خورند در آستانه " بُهون"آستاره ای با تیغِشت تابناکش "تَش به کار به شوگار" می نهد . (9)
اما، دوره سوم فعالیت هنری بهمن علاءالدین با کوچ وی از اهواز به "کرج"درسال 1379 شروع و تا پایان حیات پربارش ادامه پیدا میکند.در واقع وی علیرغم درخواستهای مکرر هواداران و دوستان و دوستداران خود جهت سکونت یا سفر به خارج از کشور،نه تنها به دیدار از مناطق روستایی و عشایری علاقه بیشتری نشان می داد بلکه با وجود دوری از دیار خود ، همچنان ارتباط خود را با عشایر و مناطق عشایری و روستایی حفظ کرده و این بار که علاوه بر " سرگرونی روزگار" و " تهینایی و سنگینی دل " مجبور به تحمل غم" دِیری" و فاصله از دیار و سرزمین نیاکان خود نیز شده بود ، با احساسی حسرت برانگیزتر و علاقه ای تازه تر و جدیتی بیشتر به سرودن شعر و ترانه و ساختن و خواندن آهنگ پرداخت و در حالیکه در "تنهایی غریبانه" و" خلوت محجوبانه" خود ترانه ها و ملودیها و اشعار بی نظیری مانند"چَو" ، "بِندار" ،"کُنار"،"مالِ زیر"و...را ساخته و در تدارک انتشار رسمی برخی از آنها در قالب دو کاست جدید خود بنامهای" بهیگ "و "گرفگار" بود و در حالیکه هنوز نغمه ها و نواهای دل انگیز و ناگفته های بسیار در دل آیینه ای و حنجره بلورین خود داشت،"خسته" از"رسم زمونه " و" دَنگ و فَنگ روزگار"و با "دل چی آسمون پاک" و همواره "تهینا" و "عاشق" خود،"گرفگار نیرنگ زمونه شده "و با دل ِ"همیشه بیقرار" و" ِ دردمند " خویش با ایل و دیار و تبار و همتباران و دوستداران خود بدرود گفت و همچون "کوگ تاراز" ، با "دو بال اِسبید ی" که همیشه از خدا طلب میکرد ،"بال اَوشنون" به "آسمون"،همانجایی که به گفته خود هیچ" غم نیِد" پرکشید وبرای ابد خاموش شد وغم عمیقی را بر پیکر ایل و دیار خود نهاد.بهمن علاالدین،اگرچه خیلی زود و از همان ایَام کودکی به رسم و جبر زمانه مجبور شده بود به خاطر ادامه تحصیل و کار از شیوه زندگی ایلیاتی وعشایری نیاکان خود دوری گزیند،اما وی که همانند سایر همتباران اصیل خود از روحیه ای "آزاد منش "و "ایلیاتی" و از بسیاری دیگر صفات و خصلت های انسانی و نیکوی" عشایری "برخوردار بود ، همواره به تحولات و رویداد های سیاسی،اجتماعی،اقتصادی و فرهنگی جامعه که منجر به ایجاد فقر اقتصادی وفرهنگی در جامعه و فراق و دوری هموطنان و همتباران خود از یکدیگر و از بسیاری از اصالت های فرهنگی ملی و محلی و قومی خود شده بود،"حساس" ،"ناراضی"و"بسیار نگران" بود.وی اگرچه خود همیشه از این وضعیت احساس ناراحتی کرده و "خسته" بنظر میرسید،ولی متاثر از تحولات فوق، همواره سعی داشت در آثار خویش همتباران خود را به وحدت ،همدلی،همیاری،عشق،امید،پیکار با درماندگی وسیاهی،نیکی ،تلاش و کوشش و صفا وصمیمیت و بازگشت به هویت و اصالت های فراموش شده فراخوانده و مرحمی بر رنجها و آلام آنها باشد.این احساس خستگی را که در اواخر عمرش افزونتر نیز شده بود، میتوان در آخرین اشعار و ترانه های سروده شده وی به خوبی درک کرد.
بهمن علاءالدین با وجود درخواستهای مکرر و بیشمار، از داخل و خارج از کشور،بجز حلقه ای محدود ازنزدیکان و دوستان قدیمی و عمدتا همکاران فرهنگی خود، بندرت کسی را به حضور می پذیرفت ،و نه تنها علاقه ای به حضور در مجالس و محافل رسمی و غیر رسمی نداشت، بلکه علیرغم درخواست ها و دعوت های مکرر از طرف رسانه های صوتی –تصویری،بویژه برنامه ها وکانال های سراسری و مراکز مختلف استانی صدا و سیما و ماهواره ای و همچنین مطبوعات سراسری و محلی برای اجرای برنامه یا انجام مصاحبه ویا تقاضا های متعدد از جانب افراد ، مقامات، نهادها و گروههای مختلف داخل و خارج از کشور برای برگزاری کنسرت و یا حضور در مراسم های مختلف و ... بنا به برخی دلایل و از جمله ویژگیهای شخصیتی خود اعتنایی نشان نداد و به مدت حدود 25 سال حاضر به پذیرفتن این دعوت ها و درخواستها و حضور در رسانه ها و یا ظاهر شدن در انظار عمومی نشد.
وی حتی حاضر به درج هیچ توضیح ، عکس یا تصویری از خود بر روی جلد هیچ یک از کاست های خود نشد و بجای آن سعی داشت بر روی جلد هرکاست تصویر یکی از نماد های ایل خود را که با محتوای آن کاست بیشتر تناسب و همخوانی داشت به جامعه معرفی کند.در واقع وی درحالیکه در طول سالهای طولانی حتی چهره اش برای بخش زیادی از همتباران و هوادارانش ناشناخته مانده بود، اما طی این مدت طولانی در کنج و خلوت تنهایی خود بزرگترین خدمات را به ایل خود کرد تا اینکه سرانجام وی درسالهای 1379،1380،1381و با مساعد تر شدن اوضاع عمومی کشور برای فعالیت های فرهنگی و هنری، بنا به اصرار دوستان نزدیک خود و به منظور ترویج ارزشهای فرهنگی ایلی خود حاضر به اجرای کنسرت در شهر اهواز شد که بدنبال استقبال چشمگیر و سپس تقاضاهای مکرر دیگر هم تباران خود، در برخی دیگر از شهرها نظیر مسجد سلیمان ، باغملک ، ایذه ، شهرکرد و.....با برگزاری مجدد کنسرت و اجرای مستقیم برخی آهنگ های قدیمی و جدید خود برای علاقمندان وهمتباران خود در این شهرها موافقت کرد.
علاءالدین، نه تنها به عنوان یک خواننده ،برخوردار از لحن و صوتی آریایی و اسطوره ای بود ،بلکه بدلیل برخورداری از پشتوانه، پیشه و پیشینه فرهنگی در سرودن شعر و ترانه و همچنین خلق ملودی تبحر خاصی پیدا کرده بود و به بنا به گفته یکی از صاحب نظران شاید از محدود خوانندگان ویا تنها خواننده ای بود در ایران_ واحتمالا در جهان_ که بیشتر آثارش از نظر شعر ،ترانه وملودی ساخته شده توسط خود وی باشد.(10) وی که بدون بهره گیری مستقیم از محضر هیچ استاد و معلمی و تنها به مدد ذوق و استعداد ذاتی و الهی و همچنین پشتکار و سلامت نفس خویش توانسته بود،بنا به گفته یکی از صاحب نظران ،به چنان شناخت و تسلطی در اجرای آواز بختیاری برسد که همطراز اساتیدی مانند" قمر" ، "اقبال آذر"،"صیف"و"شجریان" از اندک خوانندگان "آواز خوان" ایران قرار گرفته" (11) و" نقش مهمی در بازسازی ،گردآوری،خوانش جدید و مدرن و برکشاندن موسیقی بختیاری ایفا کند واین موسیقی را با ردیف آوازی موسیقی ایرانی هماهنگ نموده و به نمایش بگذارد"(12)و علیرغم اینکه حتی یکی دیگر از صاحب نظران از ایجاد سبک مستقل و متمایزی از موسیقی بختیاری توسط آن هنر مند فقید که از آن به "موسیقی علاء الدین" نام می برد، یاد میکند،(13) لیکن وی در مقابل درخواستهای مکرر افراد مختلف برای پذیرفتن مقام استادی ایشان و پذیرش آنان بعنوان شاگرد ، با متانت و فروتنی خاص خود ،با رد این درخواست ها، همواره منکر چنین مقامی برای خود شده واگرچه گاهی برخی ازخوانندگان جوان را به حضور می پذیرفت و راهنماییهایی را نیز به ایشان ارایه و یا مورد تشویق قرارمی داد ،ولی هیچگاه حاضر به پذیرفتن عنوان و کسوت استادی وپذیرش کسی بعنوان شاگرد رسمی خود نشد.
وی که خود پر آوازه ترین راوی عشق های پاک و ساده ایلیاتی بود و همواره عاشقانه ترین ترانه های ایلی خود را می سرود ،هیچگاه دل به عشق های زمینی نسپرد و پس از فوت پدر خود ، متعهد انه و دلسوزانه سرپرستی خانواده وبویژه مادرخود، که او را عاشقانه دوست می داشت و همچنین خواهران خود و فرزندان آنها را بعهده گرفته وهرگز تن به ازدواج نداد و روح همیشه عاشق ، ساده و نجیب ایلیاتی خود را به عشقی آسمانی، ابدی و جاودانه پیوند زد.
بهمن علاء الدین که عمر خود را عاشقانه و بی هیچ خواهش و آلایشی وقف احیا و پاسداشت فرهنگ ،ادبیات،گویش وتاریخ وشعر و موسیقی ایل خود کرده بود و شهرت و محبوبیتش نه به مدد حضور در رسانه ها و یا تبلیغات ،بلکه تنها بواسطه ارائه آثاری،هرچند بسیار محدود ،اما فاخر و اصیل بود؛ نزد صاحب نظران و هوادارن جایگاه شاخص و ممتازی یافت و علاوه بر اینکه از دیدگاه آنان در کنار بزرگانی همچون "سردار اسعد بختیاری" و "داراب افسر بختیاری"، بعنوان یکی از بزرگان قوم بختیاری به شمار رفت که هر کدام نقش مهمی در حفظ هویت و اصالت های این قوم و شناساندن و سربلندی آن در میان سایر اقوام گردیدند، بلکه به عناوین مختلفی نظیر:"پدر شعر و موسیقی و آواز بختیاری"،"صدای ماندگار ایل "،" اسطوره موسیقی بختیاری"،"خسرو آوازبختیاری" ،"خواننده ی بی همتا"،" سلطان آواز بختیاری"، "آخرین راوی زندگی کوچ نشینی"،"یک اتفاق تکرار ناشدنی در موسیقی بختیاری" ،"صدای راستین ایل بختیاری"،"پدر موسیقی بختیاری"،"ققنوس آواز بختیاری"، "خنیاگر بزرگ جنوب" ،"کبک خوشخوان بختیاری"،"کبک تاراز"،"فردوسی بختیاری"،"خنیاگر خوش قریحه"،"تک ستاره موسیقی بختیاری"،"نغمه سرای ایل"،"حنجره قبیله"،"پرچمدار شعر و موسیقی بختیاری"،"بلبل زاگرس"،"بزرگمرد ایل بختیاری"،"هنرمند و فیلسوف پر آوازه کشور"،"سردار سخن و سالار آواز بختیاری"،"صدای آریایی"،"صدای زردکوه"،"صدای ملکوتی"،"آستاره بی بدیل آسمان ایل"و....ملقب گشت و همچنین بعنوان صاحب نقش هایی مانند :"مسلط به فرهنگ ،تاریخ ،ادبیات و لهجه بختیاری"،"وفور و چیرگی در استفاده و بیان الفاظ واژگان اصیل و کهن"،"احاطه به تصنیف ها و آواز های محلی"، " بی نظیر" در "پاسداشت گویش" ،"احیای کلام ولغات و اصطلاحات محجور" ،"معرفی اسطوره ها و مشاهیر بختیاری" ، "واقعه خوانی و خوانش تاریخ بختیاری" ، "پردازش سمبل ها و نمادهای ایلی" ،"سرشناس ترین خواننده موسیقی فولکلوریک ایران"، "معرفی موسیقی و آواز بختیاری در گستره ملی و سایر اقوام ایرانی" ، "پویا نمودن و هماهنگی میان موسیقی و ترانه های بختیاری با سایر سازها"،"اشراف به زندگی وجغرافیای بختیاری"،"باز آفرینی هویت ایلی و.."شناخته شده است .(14)
درگذشت ناگهانی بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)که عمر خود را دلسوزانه در راه اعتلای فرهنگ و هنر قوم خود صرف نمود و با وجود محبوبیت و معروفیت خاص و ممتازش نزد هواداران و همتباران ،همواره مظلومانه ومحجوبانه و به دور از هر گونه میل مادی و دنیوی در خدمت فرهنگ مرز و بوم خود و ساختن وسرودن دل انگیز ترین نوا ها و نغمه های تبار و دیار خود بود ،آنچنان تاسف و تاثری عمیق بر همتباران وی در تمام طوایف و تیره های بختیاری اعم از چهارلنگ و هفت لنگ ، هواداران، دوستان وآشنایان وی در داخل و خارج از کشورگذاشت که علاوه بر انعکاس گسترده آن در استانهای مختلف لر و بختیاری نشین مانند تهران ،خوزستان،چهار محال و بختیاری ،اصفهان،لرستان،کهگیلویه و بویر احمد،ایلام و...رسانه های مختلف،بویژه مطبوعات محلی و سراسری ، به نحوی ستایش برانگیز وکم نظیر و بطور خودجوش در شهرها ،روستا ها ومناطق بسیاری در داخل و خارج از کشور از جمله:
تهران ، کرج ، اهواز ، شوشتر ، مسجد سلیمان ، آبادان ، ماهشهر ، دزفول ، اندیمشک ، اصفهان ، فولاد شهر، شهرکرد ، لردگان ، باغملک ، ایذه ، هفتگل ، لالی ، قلعه تل(ایذه)،یزدان شهر،دورود،ازنا،الیگودرز،گُتوند(شوشتر)، اندیکا(مسجدسلیمان)،جنّت مکان(شوشتر) ،عقیلی(شوشتر)،دیناران،رامهرمز،دهدز(ایذه)،بنادر خارک و قشم،منطقه عسلویه و....در کشورهای آلمان ، هلند ، انگلیس ، کانادا ، کویت و ... مراسم ها و آیین های سنتی و ایلیاتی و با شکوه مختلفی در سوگ از دست رفتن و بمناسبت های سو مین، هفتمین و چهلمین روز درگذشت وگرامیداشت یاد و خاطره وی برگزار گردید.
در این مراسم ها و آیین ها که به همت غیرتمندانه برخی دوستان و هواداران و حضور با شکوه و گسترده همتباران از تیره ها و طوایف و مناطق مختلف سراسر کشور ،بویژه همتباران زاگرس نشین،آشنایان، علاقمندان و هواداران وی و باشرکت بزرگان و دیگر همشهریان خود ازسایر اقوام نظیر: "فارس"،"لر" ، "کرد" ، " عرب" و همچنین باشرکت هنرمندان ، فرهنگیان ،دانشجویان ،اساتید،اعضا و مدیران موسسات،باشگاهها،انجمنهاوکانونهای فرهنگی و هنری،ورزشی ،مدیران و کارکنان برخی نهادها،ارگان ها و ادارات دولتی و غیر دولتی،موسسات مطبوعاتی،کسبه و اصناف،اعضای شورای شهر و روستا،نمایندگان مجلس،مقامات استانی و محلی و...برپا شد، برنامه های مختلفی نظیر: چپ نوازی توشمال ها، نی نوازی، مدیحه سرایی ،مرثیه خوانی ،شاهنامه خوانی ،قرآن خوانی ، شعرخوانی ، نوازندگی ، ترانه سرایی،آواز خوانی و سخنرانی و... توسط فرهنگیان،فرهیختگان ، وهنر دوستان و بویژه توسط هنرمندان ملی و محلی مانند :علی حافظی،علی تاجمیری،کورش اسدپور،سینا سرلک ،دیدار محمودی، غلامشاه قنبری، ملک محمد مسعودی ،شهرام براتپوری ، رحیم عدنانی،رضا صالحی ، نریمان فاضلی و برخی دیگر هنرمندان جوان...اجرا و با برپایی "سیاه چادر" و "بُهون" و " کُتل" و "مافه گه" وتزیین اسب و مادیان به سبک سنتیِ بزرگداشت بزرگان و ایلمردان ایل خود،یاد وخاطره و خدمات ارزنده آن هنرمند فقید گرامی داشته شد.
همچنین در بسیاری از این شهر ها و مناطق و روستا ها، همتباران وی از اقشار مختلف مردم و نخبگان فرهنگی ،هنری و سیاسی واجتماعی و مدیران و مسئولان و مقامات وکارکنان نهادهای دولتی و غیر دولتی با نصب پرچم سیاه و پلا کارد وپوستر ویا با ارسال پیام و تاج گل و پارچه نوشته و یا درج آگهی تسلیت و مطلب در مطبوعات سراسری و محلی و سایت های اینترنتی یاد وی را گرامی وبا خانواده و بستگان و سایر همتباران خود ابراز همدردی نمودند.
در واقع درگذشت بهمن علاءالدین که در طول حیات و آثارش دعوت به همدلی و اتحاد و زندگی و عشق و صفا وصمیمیت و پاسداشت ارزشها و نمادهای ایلی را ترویج میکرد و حیات و هنر خود را وقف پاسداشت اصالت ها و هویت و ارزشها و نمادهای قوم خود کرده بود، و" عشق ها ،شور ها،ناکامی هایا کامیابیهای جوانان بختیاری با آثار وی پیوند یافته و بخشی از هویت زندگی امروز آنها مدیون آواز ها و ترانه های اوست" نه تنها بازگشت به هویت ایلی را میان همتباران و بویژه جوانان و نوجوانان قوم خود موجب گردید و جوششی بی سابقه را میان نخبگان و فرهیختگان و هنرمندان بختیاری و لر تبار و بویژه نسل جدید آنها بوجود آورد و انتشار حجم گسترده ای از آثار مختلفی از مقالات ، متون ادبی ، شعر ،ترانه ، سرود و...در مطبوعات سراسری و محلی و بویژه در قالب انتشار ویژه نامه های متعدد و چاپ عکس ،پوستر ،سر رسید،تقویم و....مزین به تصاویر وی و زندگی قوم بختیاری و با مضمون توصیف و تحلیل و تمجید از نقش و جایگاه ارزنده وی در شعر ،موسیقی،ادبیات،تاریخ ،فرهنگ و....بختیاری را موجب شد ، بلکه همتباران خود از طوایف و تیره های مختلف و نقاط گوناگون را –پس از گذشت سالهای متمادی-یکبار دیگر آنهم به شیوه گذشتگان از جمله با پوشش و آیین های محلی گرد هم آورد و صمیمیت و "گوگری"(برادری) را بار دیگر میان بختیاریها به نمایش گذاشت.شدت حزن و اندوه وتاثر حاکم بر مراسمات و محتوای برنامه ها و مطالب منتشر شده به قدری بود که از یک سو حکایت از نقش بستن زخمی عمیق بر عواطف واحساسات یک قوم و شدت محبوبیت و منزلت آن هنرمند فقید نزد نخبگان و مردم داشت.
کثرت ، شکوه و مشارکت اقشار مختلف در مراسمات و آیین های گرامیداشت آن هنرمند یگانه آنچنان فراگیر بود که بنا به گفته یکی از اساتید دانشگاه و تاریخ نگاران بختیاری، در تاریخ ایران و قوم بختیاری بی سابقه بوده و کمتر میتوان برگزاری چنین بزرگداشت هایی را حتی برای هیچ سلطان و پادشاه وصاحب منصبی، که به نحوی کاملا خودجوش توسط مردم و بدون دخالت هیچ نهاد دولتی و در نقاط مختلف کشور برگزار شده باشد ،یافت.(15)در واقع هیچکس تصور نمی کرد که خبر مرگ این هنرمند گوشه گیر تا این حد بتواند بختیاری ها را تحت تاثیر قرار دهد،بطوری که اغلب در سوگ او بگریند و با تحسین و ستایش عمیق قلبی بدرقه اش نمایند.بدون تردید تنها او بود که از چنین جایگاهی در بین همتبارانش برخوردار بود. (16)
از سوی دیگر تعدد مراسمات و درخواست ها جهت برگزاری و ایفای نقش در برگزاری و اجرای برنامه در این مراسم ها از سوی همتباران و علاقمندان آنچنان گسترده بود که بمنظور هر چه بهتر برگزار کردن و ایجاد هماهنگی میان برگزار کنندگان مراسمات در شهرها و نواحی مختلف و خانواده وبستگان آن هنرمند فقید،جمعی از فرهیختگان ایل بختیاری وبرخی ازعلاقمندان،دوستان و بستگان وی بنام ستاد گرامیداشت آن هنرمند فقید تشکیل وتحت نظارت خانواده وی، هماهنگی و مدیریت مرکزی این مراسم ها وآیین ها را به عهده گرفت تا علاوه بر نظارت بر برنامه ریزی و اجرای این مراسمات، در آینده نیز به طور دایمی به مدیریت برگزاری مراسم ها و آیین های گرامیداشت این هنرمند فقید ایل بپردازد.
این ستاد در مدتی کوتاه پس از برگزاری مراسمات و آیین های گرامیداشت فوق،با پیشنهاد و همکاری خانواده آن هنرمند فقید،علاوه بر چاپ آگهی های وزینِ تشکر از کلیه برگزار کنندگان و شرکت کنندگان در مطبوعات سراسری و محلی (17)،در یک اقدام بی سابقه و تحسین بر انگیز نسبت به تهیه و ارسال تقدیر نامه هایی برای حدود 500 نفر از برگزار کنندگان و زحمتکشان اصلی این آیین ها و همچنین جمع آوری تصاویر و فیلم های این مراسمات و تلاش جهت تهیه آرشیو وآماده کردن فیلمی کامل در این زمینه اهتمام نمود ه است.
همچنین بمنظور جمع آوری ،حفظ و انتشار آثار بجا مانده و منتشر نشده از آن هنرمند فقید،کمیته ای متشکل از برخی صاحب نظران ،فرهیختگان و هنرمندان ودست اندرکاران انتشار نزدیک به وی نظیر استاد منصور قناد پور،حسین سیفی زاده، علی حافظی ،دکتر اردشیر صالح پور، بهرام علاء الدین ،محمدرضا پیلتن،علی بداغی،امیر مولوی ،ارژنگ سیفی زاده،منوچهر آزادی و.... با نظارت خانواده ایشان تشکیل، که این کمیته طی جلسات متعدد وانجام مشورت ها و بررسی های مختلف، ضمن مهیا کردن مقدمات و انتشار کاست " بَهیگ "، برنامه ریزی جهت جمع آوری ، ثبت و انتشار سایر آثار شامل اشعار ،ترانه ها ،ملودیها و آهنگ های باقی مانده وی و همچنین تاسیس یک موسسه یا مرکز فرهنگی –هنری به نام آن هنرمند فقید را آغاز نمود ه است.
کاست بهیگ که بر مبنای نسخه ای از ضبط خانگی آن منتشر شده است، اثری است که قبلا براساس برخی ملودی ها و سروده های جدید و به یاد ماندنی آن استاد فقید نظیر "وارِ نو(گرمسیر)" ،"دل اشکنده"،"آواز کوگ خوشخون"،"شّوِ چارده"،"مُژده گونی"،"دَنگ و فَنگ" و" بَهیگ" و با نی استاد حافظی و تنبک سعید حسین پور بصورت آزمایشی و با ضبط خانگی اجرا شده و اگرچه پیش از این نیز بطور غیر مجاز و براثر سهل انگاری یکی از دست اندرکاران سابق انتشار آن در سطحی محدود به دست عده ای افتاده بود،اما با پالایش ،قطعه بندی مجدد، و در بخش هایی اجرای نوای جدید نی(حافظی) ودهل و دایره(حسین قربانی)و اضافه کردن برخی قطعات بی کلام با ضبط استودیویی ، با همکاری استاد منصور قناد پور،حسین سیفی زاده،مجتبی صادقی و دکتر اردشیر صالح پوروکیانوش غریب پور(طراحی جلد)آرش میر لوحی(عکس) ، در تیرماه سال جاری(1386) آماده و به دست علاقمندان رسید.
بهیگ،اگرچه دست تقدیر مهلت و مجال وصالش را به خالق آن یعنی بهمن علاالدین نداد، اما اثری است که به لحاظ قرار گرفتن علاءالدین در اوج بلوغ و پختگی از نظر سرودن شعر و ترانه های غنی و استفاده فراوان از ترکیبات و استعاره ها ی بدیع و واژگان اصیل بختیاری و خلق آهنگ ها و ملودی های جدید ،متنوع و بی نظیر ،اجرای استادانه و ماهرانه آوازها و تصنیف ها و برخورداری از صوت و لحنی اسا طیری، می تواند نمونه ای دیگر از جایگاه رفیع وی در موسیقی نواحی و فولکلورایران و منشاء تحولی دیگر در موسیقی و شعر بختیاری قرارگیرد.
دکتر صالح پور بار دیگر در شرحی که بپیوست بهیگ نوشته است،در ابتدا با اشاره به باور ناپذیر بودن مرگ آن هنرمند فرهیخته ، از نوا و حنجره بهمن علا الدین بعنوان یک اتفاق در موسیقی بختیاری یاد میکند که دیگر تکرار نخواهد شد،صدایی که عصاره فرهنگ چند هزار ساله نژادگان زاگرس بود،آوایی برآمده از زخمها،درد ها،ورنجهای همیشگی که عشق و صمیمیت ایل در تار و پود حریرگون صدایش موج می زد.صدایی که هویت ما بود....و سپس می نویسد:... دریغ از صدای راستین ایل بختیاری که به خاموشی نشست.دریغ از آن آفتاب روشن فرهنگ و هنر ایل که با حنجره تغزل و حماسه، عمری برای ما خواند و مواریث کهن و نغمه های اجدادی را در گوش گنبد گیتی طنین انداز کرد....حنجره ای که سبزی بهار را تداعی میکرد و...غرور گمشده ایل را در ما زنده میکرد....آوایی که نشانگر هویت ماست...و ادامه می دهد:... دریغا که ما سزاوار چنین شیونی نبودیم و...سرتاسر زاگرس غرق ماتم است و بخت انگار سالهاست که از بختیاری ورگشته...همه جا نوای سرنا و دهل بلند است و دختران گیسوان را در باد پریشان کرده اند..از آن همه شکوه و هیبت ایل تنها یک صدا مانده بود که آنهم از ما دریغ شد....وحالا ما در جستجوی صدای تو میگردیم،صدایینظر کرده" و "خداخو کرده" که از چشمه جانت می جوشید و گویی از موهبت فره ایزدی برخوردار بود....صدایی ژرف و لطیف که به بُهونی و سیاه چادری می مانست که به مهر خود همه فرزندان ایل را به رسم و آیین ایلی کنار یکدیگر می نشاند....وی در ادامه می نویسد: ....خواندی از عشق وهجر وتنهایی و جوانان بختیاری با صدای تو عاشق می شدند...واز عشق و وفا و آزادگی سخن ساز کردی...خواندی در انزوا وتنهایی دور از ایل،در غربت...با یاد ایل ، ،بی هیچ توقع وچشمداشتی...ترانه هایی که نماد همبستگی و صلابت ایل بود... ایلی غمگین که تنها دلخوشی اش صدای تو بود....وی در ادامه با اشاره به تلاش همراه با دلتنگی و خستگی خود و دست اندرکاران انتشار بهیگ ، بعنوان اولین اثری که قرار است بی حضور آن هنرمند فقید تولید و به علاقمندان وی عرضه شود، مینویسد: اشکهای ما در غم تو بر کاست میچکد.یاد تو و لحن اساطیری ات فضا را پر کرده است،تو هستی ،همه جا هستی و اینجا جهان بی حضور تو خالی ست...
وی همچنین در مورد برخی ویژگیهای این کاست می نویسد: بهیگ نامی که خود برای این کاست انتخاب کرده بودی آینه تمام نمای عروسی ایل،با همه زیباییها که نشان مهر و پیوند هاست...آداب و مناسک کامل با اشعار زیبا و دراماتیک که شنونده به لطف صدای تو خود را در حال و هوای عروسی احساس میکند و همه را به شادی و اشتراکات فرهنگی ایلی سهیم می نماید...و در پایان می نویسد: ...واکنون تقابل و تعارض نام بهیگ پس از مرگ تو و عزای تو که همیشه مردم را شاد می خواستی...و با مردم بودی و برای مردم میخواندی...و حالا کمی آنسوتر در دشت و دمن زاگرس ...بابونه ها وشقایق های اقلیمی به یاد تو می رویند و...صدای تو با بوی بابونه ها در هم آمیخته است...و کبک های زاگرس ترانه های تو را عاشقانه می خوانند....تو با صدایت فرهنگ بختیاری را منزلتی رفیع بخشیدی و تا قله های اوج وافتخار بالا کشاندی...صدایت هر موجودی را محسوس می کرد و محسوسی را موجود....بخوان ،باز هم بخوان،ایل تشنه صدای توست و...بدان که آیین صدا خاموشی نیست.(18)
در تحلیل دیگری ، یکی از دیگرنویسندگان همتبار معتقد است با خوانش شعر قطعه بهیگ ،آن چه بیش از همه به چشم می آید استعاره های فراوان و ستاره های درخشانی است که علاءالدین درواپسین روزهای زندگانی این جهانی اش به دوستداران ایل بزرگش تقدیم کرده است. استعاره به مجاز برای بسیاری از صور خیال نهفته در متن، وتصویر سازی های شاعرانه وکنایات وتلمیحات ، وستاره به معنای اشارات دقیق استاد به آیین عروسی دربختیاری است؛ و اصراری که ایشان در نکو داشت و نگه داشت این آیین دارد.
در این قطعه، هر دو مورد یاد شده با ظرافت و هنرمندی تمام گنجانده شده است.
ابیاتی که به این تصویرسازیهای بیبدیل ، چیده شدند بسیار جاندار و جذابند و شکوه خاصی به فرم و محتوا دادهاند...و بیتردید تکتک ابیات این غزلوارهی محلی به انواع صورخیال و آرایههای برجسته و تفکر برانگیز ادبی آذین بسته شده است.
از نظر وی مشخصهی دیگر این قطعه ،سرشاریاش از ستارههای آیینی بختیاری آن هم از نوع شادیانهی جشن ازدواج است... که مسعود بختیاری در این قطعه و نیز با شناخت و تسلطی که بر سطور مستور موسیقی و پردهها و مقامهایش دارد، این آیین نیکو را همچون نسخهایی مانا و قاب گرفته به یادگارگذاشته است.
وی در ادامه می نویسد: مسعود در آخرین اثر خود برای چندمین بار علاقهاش را،بل آرزویش را به دور هم جمع شدن تمام مال و ایل ،در یک شب پرستاره در دشتهای فراخ بختیاری نمیتواند کتمان کند! و... معتقد است آن هنرمند فقید بااستفاده از واژه های کهن و با اصالت مانند «اَنگِشت» به جای «ذغال».... یادآور دغدغههای فردوسی بزرگ در واژه گزینی فارسی بوده است.درادامه این نوشته آمده است :مسعود،نوازندهی ساز سرنا،این ساز سازگار با صفا و صلابت ایل را فرا میخواند تا در مقامهای«چوپی» و«ترکه بازی» و «سحرناز» آهنگهای خویش را ساز کند و در پینواختن مقام «ترکی»،جوانان را به رقص«سه پا» دعوت میکند و به دهل زن هلهله آفرین ایل میگوید آن چنان بر دهل بکوب تا گوش شیطان کَر شود و فرار کند و نتواند در مراسم پاک عروسی جوانان ایل رخنه کند.
وی در پایان می نویسد: بازخوانی آیینی شعر بهیگ ، گویی آخرین پلان فیلم ضبط شدهای از یک مراسم عروسی است که هیچ کدام از دقائق و رسوم ایل از چشم تیزبین شاعر پوشیده نمیماند.همه را به حضور در جشن فرا میخواند و چشمان نگرانش، میهمان تازهی ایل را میپاید که نکند بهیگ ِ سپید جامه در برابر چشم زخم اهریمن قرار گیرد .بنابراین در میان اشعارکهن ومعاصر بختیاری، بدون شک شعر«بهیگ» جایگاه بس والایی خواهد داشت. زیرا بسیاری از وجوه شعری را با خود دارد و از هرگوشه که به برون و درون متن نگاه کنید جز ستاره و استعاره نمی بینید.(19)
در تحلیلی دیگر از بهیگ،یکی دیگر از همتباران جوان نیز با اشاره به اینکه ...نام او اکنون و در غیابش چه شباهتی با غمآهنگی ترانه های بختیاری دارد!....آورده است: بهمن علاءالدین با بهره گیری از پشتوانه ای غنی از ترانه های کهن این قوم و البته با نگاهی معاصرتر و تغزلی جوان تر ، اثری به یادگار باقی گذارده است که..... در هر کرشمه رنگی از تجلی با هم بودن و برای هم بودن را می توانی درک کنی.... موسیقی بهیگ همچون دیگر آثار علاءالدین به همین علائق ساده دست دراز کرده است و خوشبختی خویش را در غنیمت شب نشینی ایل و تبسم روز می داند ... "بهیگ" می توانست "بهیگ" آثار بهمن علاءالدین باشد،اگر نسیم وصل او را به همنوایی با خود کمی دیرتر فرا می خواند.(20)و....سر انجام به گفته یکی از صاحب نظران، مرگ علاءالدین میتواند نقطه پایان عصرکوچ نشینی در ایران تلقی شود؛چرا که او آخرین راوی و نماد این عصر بود.عصری که از چهار هزار سال پیش در ایران آغاز شده و اکنون با یک جا نشینی اجباری کوچ نشینان واپسین روز ها را می گذراند... مرگ وی غافلگیر کننده بود وانگار زود بود که مخاطبان زاگرسی اش را در سوز بادها رها کند و برود و انگار هنوز بودند ترانه هایی که آرزو داشتیم با صدای سحرآمیز مسعود بشنویم اشان... و برای زاگرسیان او همان بود که" لورکا" برای "اندلس"...و انگار این آواز مشترک همه راویان دوران های از دست رفته است که : ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز،خفته است روی لبانم،... ترانه ساعات گم شده در سایه های تار...ترانه ستاره های زنده در روز جاودان...(21)و... با این وجود،واگرچه او غریبانه رفت ،چندان که میلیونها شیفتگان وی نتوانستند وداعی درخور با وی داشته باشند و خاک بختیاری از در بر گرفتن تن وی محروم ماند، که دوست داشت در کفنی از برگ بلوط خاکش کنند(22)،اما.... نام ویاد او برای همیشه در دل و بر زبان همتباران بختیاری و زاگرسی اش زنده وجاری خواهد ماند، چون،صدا ونوای ملکوتی او برای همیشه بر فراز سرزمین بختیاری و زاگرس می ماند،و...چون: تنها صداست که می ماند!
« روانش شاد و راهش پاینده
عـليقـلي خان سردار اسعـد چـهارمين فـرزند حـسيـنـقـلي خان ايلخاني است. او پس از کـشته شدن پـدرش، يکـسال در زندان ظل السلطان بسر برد و خانوادهً آنها تا زمان بـقـدرت رسيدن اتابک در انزوا بسر بردند. اما با بـقدرت رسيدن اتابک، باز ستاره ًاقـبال آنها درخـشيد و برادرش اسفـنديارخان سردار اسعـد اول، ايلخاني بخـتياري و خودش فـرماندهً سواران بـخـتياري در تـهـران شد. در قـتـل ناصرالدين شاه ماًمور نظم تـهـران گـرديد و در زمان مظفرالدين شاه نيز فرماندهً سواران بـختياري با لـقب سرتيـپـي باقي بود. در سال 1314 هـجري قـمري هـزار تومان مـقرري به پاس وفاداريش به دولت براي او تعـيـين گـرديد. مدتي نيز به عـنوان ايلخاني بخـتياري از جانب مظفرالدين شاه انـتخاب شد. اما در اين سمت با رقابت شديد برادرش نجـفـقـلي خان صمصام السلطنه که از او بزرگـتر و طبق پـيمان نامه هاي سران ايل، حق ايلخانيگـري از آن او بود، مواجه شد و کنار گـرفت. او بعـد از عـزل اتابک ديگـر به گارد سلطنـتي مراجعـه نکرد و بـيشتر اوقات خود را در بـختياري گـذرانيد. در سال 1318 هـجري قـمري به هـندوستان و مصر سفر کرد و به زيارت مکه نائـل گـرديد و سپس عازم پاريس شد. دوسال تمام در پايتخت ها و شهـرهاي مهـم اروپا زندگـي کرد و به عـضويت فرماسونري درآمد.
او در سال 1320 هـجري قـمري به تهـران آمد. در سال 1321 هـجري قـمري که اسفـنديار خان، برادر بزرگـش فوت کرد، راهـي بخـتياري شد و بـين برادران و عـموزاده هايش ( فرزندان حاج امامقـلي خان ) صلح و آشتي برقـرار کرد. در سال 1322 هـجري قـمري به پـيشنهاد عين الدوله از طرف مظفرالدين شاه لقب سردار اسعـد و نشان حمايل بوي داده شد و ماًمور نظم لرستان گـرديد.
پس از افـتـتاح مجـلس اول، در 18 شعـبان 1324 هـجري قـمري براي معـالجهً چـشم خود بارديگـر به اروپا رفت و در پاريس اقامت گـزيد و به مطالعـه و ترجـمهً کتب خارجي پـرداخت. پس از بمباران مجلس، در روز سه شنبه 24 جمادي الاول سال 1326 هـجري قـمري که تعـدادي از رجال و آزاديخواهان راهي زندان شدند او در پاريس بود.
سردار اسعـد در بـين خوانين بختياري، امتيازات ويژه اي داشت. در تاريخهاي بختياري که شرح اختلافات و درگيري هاي داخلي را نگـاشته اند، بـندرت از او در دسته بنديهاي خانوادگي ياد شده است. سردار اسعـد را مي توان محـور اتحاد در ايل دانست. سردار ظفر مي نويسد: " حاج عـليقلي خان هـيچوقت مايل به جنگ نبود، خاصه جنگ مابـين بني اعمام و برادران".
سردار اسعـد در امور سياسي نيز فردي توانا بود. او اين امتياز را با حـضور گـسترده اش در دستگـاه دولتي از زمان ناصرالدين شاه کسب کرده بود. سردار اسعـد در آثار مربوط به رجال معـاصر داراي سيماي مثـبت و روشني است. قـزويني او را داراي اخلاق حسنه دانسته است. عـلاقه به عـلم و دانش و مطالعـهً کتب داخلي و خارجي، بخصوص مطالعـه آثار مربوط به تاريخ، از ويژگـي هاي ديگر اوست؛ قزويني مي نويسد:
"من آن مرحوم را خوب مي شناسم و در تمام مدت اقامت او در پاريس هـفته اي دوسه مرتبه او را مي ديدم و غالبا صحبت ما از تاريخ بود؛ زيرا که او به تاريخ بسيار عـلاقه داشت ".
وي دراين باره اشاره به تاليف تاريخ بختياري بدستور او و ترجمه کتابهاي زيادي از زبانهاي خارجه به زبان فارسي دارد. از آن جـمله سفرنامهً شرلي تاورنيه و مجلات و کـتب آبي انگـليسي را مي توان نام برد. ملک زاده در اين باره مي نويسد:
"حاج عـليقلي خان سردار اسعـد که از خوانين روشنـفکر بختياري بود، دبستاني براي فرزندان ايل تاًسيس کرد و معـلميني از تهـران براي تدريس اجير نمود؛ و نظافت آن مدرسه را به شيخ علي ناظم که از مردان روشنفکر بود سپـرد ".
وي مي آفزايد، بدستور او تـعدادي از دانش آموزان اين مدرسه به خارج اعزام شدند. کسروي نيز او را مردي دانش دوست و آگاه دل ناميده است؛ و يحيي دولت آبادي نام او را جزء اولين مجلسي که از افراد علم دوست در رجب 1315 هـجري قـمري تـشکيل شده است، مي آورد. و احمد پـژوه وي را يکي از چهـار پـنج تن مبارز با وقوف به کار، آگـاه و صميمي مي داند.
بنا به تصريح ملک زاده، سردار اسعـد هـمکاري خود با مجامع آزاديخواهي را از سال 1322 هـجري قمري آغاز کرده است. در دوازدهـم ربيع الاول هـمين سال، جلسه اي از رجال آزاديخواه در باغ شخصي سليمان خان ميکـده و به رهـبري او برگـزار شد. ملک زاده اين مجمع را هـستهً اصلي انـقلاب مشروطيت ايران مي داند.
گرچه نام سردار اسعـد در ليست اصلي نيامده است، اما او مي نويسد:
"بطوري که نگارنده اين تاريخ از کساني که هـنوز زنده اند و در آن جـمع حضور داشته اند تحقـيق کرده ام، بحرالعـلوم کرماني، برادر شهـيد سعـيد مرحوم روحي و حاجي عـليقـلي خان سردار اسعـد بخـتياري و سليمان ميرزا هـم در آن جـلسه حضور داشتـند".
اما با اين وجود در طي سالهاي بعـد تا سال 1326 هـجري قـمري از او براي حـمايت از مشروطه حرکتي مشاهـده نگـرديده است، و يا نگـارنده به موردي دسترسي نيافـتم. قـبل از سال 1324 هـجري قمري که مبارزه ضد استکـباري مردم شکـل مي گرفت، سردار اسعـد مشغـول امورات ايل بخـتياري بوده و افزون طلبي هايي از او و برادرش سردار ظفر مشاهـده مي گردد، و چـنانکه گـفـته شد در سال 1324 هـجري قـمري عـازم اروپا مي شود.
سردار اسعـد هـمکاري خود با آزاديخواهان را پس از بمباران مجـلس شوراي ملي و در سال 1326 هـجري قـمري بطور آشکار، آغاز کرده است. در اين سال، با تـجـمع مشروطه خواهان و رجال مخالف محمدعـلي شاه در اروپا، سردار اسعـد نيز به جرگـه آنان پـيوست. اين افراد در سه شهـر متمرکز شده بودند.
يک دسته که از حـيث تعـداد زيادتر بودند و از حيث نام و آوازهً حـکومتي مشهـورتر، افرادي بودند که در پاريس جمع شده بودند. علاءالدوله ، سردار اسعـد، ظهـيرالسلطان، احتـشام السلطنه، مخـبرالسلطنه و امير اعـظم از آن جـمله بودند. اينها از گـروه اعـيان، وزراء، شاهـزادگـان و نمايندگان مجلس بودند، و افرادي از اين قبـيـل با آنها در تماس بودند، مانند مـحـمد خان قـزويني، دکتر اسماعيل خان مرزبان(امين الملک)، دکتر جليل خان ثـقـفي، دکتر عـبداللطيف گـيلاني و چـند تن ديگـر.
دسته دوم لندن را پايگـاه خود قرار داده بودند و کـميتهً ايران را به کمک عـده اي از انگـليس ها تاًسيس کرده بودند. تـقي زاده، ميرزا آقا تبريز(حسين زاده تبريزي) و سيد محـمد صادق طباطبايي از اين گـروه بودند و معـاضد السلطنه پـير نيا نيز ابـتـدا در جمع آنها بود.
دسته سوم کـساني بودند که در سويس مستـقر شدند. علي اکـبر دهـخدا، قاسم خان صوراسرافيل و معـاضد السلطنه پـيرنيا چـهـرهاي معـروف آنها بودند. هـتـل لاپـرري در شهـر ايوردن مرکز تجـمع آنهـا بود. اين گروه نظام نامهً ترکهـاي جوان را در اخـتيار داشتـند و بر اساس آن فعـاليت مي کردند.
اين سه گروه هـماهـنگي کاملي نداشتـند و ترکـيت سياسي آنها با هـم فرق مي کرد. اما در موقعـيت حساس سال 1326 هـجري قـمري با هـم متـحد شدند.
سردار اسعـد، در اين برهـه حساس از تاريخ ايران، در بـين اين مجامع، مهـره اي است که به لحاظ موقعـيت حساس و قـدرت جـنگي ايل بخـتياري، براي نجات کشور از استـبداد مـحـمد عليشاهي برگـزيده مي شود. زيرا به لحاظ عدم وجود نيروي نظامي سازماندهي شده، قدرت نيروئي ايلات تعـيـين کننده بود. پـاولويـچ مي نويسد:
"ايلها، يگـانه نيروي مسلح کشور محسوب مي شدند. به عـلت ضعـف شاه، نيروي مسلح ايلها براي نگـهـداري تاج سلطنتي بهـر قـيمتي مي بايست حـفظ شود ".
قـدرت ايل بـختياري در بين ايلات در اين زمان، تعـيـين کننده بود. بطوريکه شاه نيز براي نجات خود به آنهـا دل بسته بود و چـنانکه گـفته شد، عـين الدوله براي غـلبه بر تـبريز، هـزار سوار بـختياري درخواست کرده، و خود خوانين نيز براين قـدرت واقـف بودند و حـتي آنـهايي که در رکـاب شاه بودند نيز گـاهـي وسوسه مي شدند که به مشروطه خواهان بـپـوندند و نام نيکي از خود بر جاي بگـذارند. شاه نيز از پـيوستن آنها به انـقـلابـيون وحـشت داشت.
اما در حاليکه ملت در فشار استبداد بود، استـفاده از بخـتياريها خود راه چاره اي بود که مي بايست تجربه شود. بنابراين با اصرار افرادي چـون معـاضدالسلطنه پـيرنيا و مخـبرالسلطنه، سردار اسعـد نـقش اصلي را به عـهـده گـرفت. در اين باره قـزويني مي نويسد که معاضدالسلطنه پـيرنيا، از وکـلاي دوره اول مجـلس شوراي ملي به پاريس آمده بود تا سردار اسعـد را بسيج کند، اما سردار اسعـد تحـرک واقعي از خود نشان نمي داد. در هـمين هـنگـام دکتر لطيف گـيلاني با حالت عصبانيت به سردار اسعـد مي گويد:
"تو چـطور راضي مي شوي که در اينجا در پاريس مشغـول گـردش و تـفريح باشي و محـمد علي ميرزا ...ايرانيان را در تهـران شکم پاره کـند و طناب بـيندازد و مردم را توي چاه زنده دفن کند. هـيچ خـجالت نمي کشي... ".
ملک زاده مي نويسد:
"ايرانيان مهـاجر مقـيم اروپا سردار اسعـد را تـشويق به رفـتن ايران و قيام بر عليه محمدعليشاه نمودند. وقتي چـند نفر از آنها منجمله شکرالله خان معـتمد خاقان که بعـداً لقـب قوام الدوله يافت، به اتـفاق سردار اسعـد به ايران مراجعـت و به اصفهان رفت و در سفر جـنگي از اصفهان به تهـران با او هـمراه بود ".
مخـبرالسلطنه هـدايت که در اين موقع در اروپا بوده است، مي نويسد:
"شاخص ميان ايرانيان، عـليقـلي خان سردار اسعـد است. گاهي به منزل او مي روم....غالباً اشخاص سر سفره او حاضر ميشوند. عـصر به کافه دولاپه، جـنب اپـرا مي رود، باز جـمعي دور او را گـرفته اند ".
مخـبرالسلطنه سپس مي نويسد که از او خواسته است تا به ايران رفته، رهـبري نهضت را به عـهده بگـيرد. امان او گـله مي کند که تـنها است، مخـبرالسلطنه مي گويد، کار را يکـنفر مي کند.
اين تـشويق هاي ايرانيان باعـث حرکت سردار اسعـد مي شود. البته اقدام موفـقيت آميز بخـتياريها در فـتح اصفهان نيز به او اميدواري بيشتري داده است. اما سخن سايکس که مي نويسد:"عـمليات صمصام وي را مجبور به ورود در کار نموده"، را نمي توان تماماً صحيح دانست. زيرا چـنانچه تشريح شد، او قـبلا به بخـتياري سفر کرده و هـماهـنگي هايي با حاج آقا نورالله نجـفي انجام داد.
بهـرحال سردار اسعـد با فـتح شدن اصـفهان با عـزمي محـکمتر، راهـي ايران شد و تا قـبل از رسيدن به ايران نيز با ارسال پـيامها و نماينده، کـنترل حـرکت را بدست گـرفت. او در 15 ربـيع الثاني 1327 هـجري قـمري ( 6 مه 1909 ميلادي ) وارد ايران شد. ابـتدا با شيخ خزعـل، شيخ قـدرتمند اعـراب " بني کعـب " خوزستان ملاقات کرد و با او متحد شد. سپس وارد بخـتياري شد. متعاقب آن با خوانين قـشقايي سوگـند نامه اي را امضا کرد. هـم پـيمان شدن با خوانين و شيوخ، بسيار حياتي بود. زيرا او براي حـرکت به سمت تـهـران، مي بايستي از پشت سر مطمئن باشد. بخصوص اينکه خوانين قـشقايي و بخـتياري با هـم رقابت ديرينه داشتـند، و شيخ خـزعـل نيز ضمن رقابت با خوانين بختياري، با محـمد عليشاه راه مسالمت آميزي را در پـيش گـرفته بود.
لازم به گـفتن است، زمينهً اتحاد بـين خوانين بختياري و شيخ خزعـل از يک سال قـبل، فراهـم آمده بود. در ماه صفر سال 1326 هجـري قـمري بين شيخ خزعـل و خوانين بختياري پـيمان نامه اي برقرار شده بود. از طرف تمام خوانين بخـتياري، غـلامحسين خان سردار محتـشم و خسروخان سردار ظفر به نمايندگي از طرف تمام خوانين بخـتياري ،آنرا امضا کرده بودند.
سردار اسعـد پس از عـقد قرارداد با رؤساي ايلات مذکور، درصدد اتحاد با رقـباي خانوادگي خود برآمد. خانوادهً حاج ايلخاني، مشکـل اصلي او محسوب مي شد. لطفعـلي خان امير مفـخـم، براي مقابله با تـهاجم بـختياريها به تهـران، در قم موضع گرفته بود. برادر او نصيرخان سردار جـنگ، از محاصرهً تـبريز دست برداشته، براي پـيوستن به امير مفـخم، راهـي قـم بود، و برادر ديگـرشان، سردار اشجع بهـمراه خسروخان سردار ظفر ( برادر سردار اسعـد ) براي جـمع آوري نيرو، بسمت بخـتياري در حرکت بود. تـنها غـلامحسين خان سردار محتـشم بعـنوان ايل بـيگي ايل بخـتياري در خوزستان بسر مي برد. بر خلاف برادرانش که در ضديت کامل با سردار اسعـد بسر مي بردند، زمينه هاي اتحاد بـين سردار محتـشم و سردار اسعـد از قـبل توسط سردار ظفر فراهـم آمده بود. سردار ظفر که به رقابتهاي فاميلي خيلي اهـميت مي داد در 19 رمضان 1326 هـجري قمري با سردار محتـشم پـيماني بسته بود که براساس آن سردار محتـشم سوگـند ياد کرده بود تا نسبت به سردار ظفر و سردار اسعـد وفادار بماند.
بنابراين زمـينه اتحـاد براي سردار اسعـد کاملا فراهـم بود. او مجـدداً با سردار محتـشم هـم پـيمان شد. سردار ظفـر نيز از قـم بسوي بخـتياري آمده، عـليرغـم سوگـندي که به اميرمفـخم، مبني بر عـدم خيانت به محـمد عـليشاه، خودره بود، به سردار اسعـد پـيوست. او در اين باره مي نويسد:
" با اينکه من بر سر سوگـند و پـيمان خود ايستاده بودم، کم کم فـهـميدم اميرمفـخم و سلطانـقـلي خان مي خواهـند بـنياد فرزندان مرحوم ايلخاني را براندازند و به مشورت و هـمدستي يکديگـر نوشته، تمام ايلات ايلخاني را از شاه گـرفته بودند که امير مفـخم و هـر که با او برادر کرده، هـم خيال باشد، تـقـسيم کـنند ".
سردار اشجع وقـتي که به بخـتـياري رسيد، حاجي بي بي، يکي از زنان حاج ايلخاني را با خود هـمراه کرد و به تـشويق او، زنـهـا و بچـه هاي منطقهً اردل به داد و فرياد پـرداخته و فرزندان حاج ايلخاني را به اتـحاد دعـوت مي کردند. اما حـضور چـهـرهً بانفـوذي چـون سردار اسعـد در ايل، باعـث اتحاد بخـتياريها شد. در عـين حال تعـدادي از بستگـان حاج ايلخاني و بعـضي از فرزندان حاج ايلخاني هـمچـنان به پـيمان خود با محـمد عـليشاه وفادار ماندند و حتي سردار محتـشم که به سردار اسعـد پـيوسته بود، نيز به حال خود رهـا نشد، و سردار اشجع جـمعـي نيرو تـدارک ديده، به فرماندهـي شهـاب السلطنه به تـهـران اعـزام کرد.
از آنطرف سردار اسعـد با هـمراهي خوانين بخـتياري و انقـلابـيون ديگـر، سپاهـي قريب به هـفتصد نفر جمع آوري و راهي تهـران شد. و قبل از حرکت طي نامه اي به شيخ السفرا، وزير مخـتار اتريش، هـدف از حرکت خود را تـشريح کرد و از دولتهـاي قـدرتمند خواست تا از مداخله نظامي در ايران خودداري کـنند.
در اين سفر، جـمعي از روًساي بخـتياري او را هـمراهي مي کردند؛ از جـمله الياس خان صارالملک و سالار مسعـود که جزء نيروهاي بخـتياري مستـقر در تـبريز بود. آنها بطور فراري خود را به بخـتياري رسانده بودند.
پس از حرکت سردار اسعـد، سردار بهـادر و غـلامحسين خان سردار محتـشم با سپاهي براي پـيوستن به سردار اسعـد راهي تهـران شدند و سردار اشجع با سردار ظفر به رسم ايلي هـم پـيمان شدند.
سردار اسعـد در حرکت خود به سمت تـهـران، مشکـل اصلي خود را برخورد با نيروهاي بخـتياري به فرماندهـي امير مفـخم مي دانست و تلاش زيادي نمود تا با آنها درگـير نشود. براي اين مقـصود نامه هايي به او نوشت، تا اگـر مي خواهـد به شاه وفادار بماند با نيرهاي ديگر درگـير شود. زيرا درگـيري با نيروهاي بخـتياري، ايل را به خاک و خون مي کشاند. سالار فاتح که جزء نيروهاي مجاهـدين شمال بوده است، از عـدم تمايل سردار اسعـد به جنگ بخاطر ترس از اخـتلافات خانوادگـي سخن مي گويد.
دانشور عـلوي نوشته است که امير مفـخم و سردار جـنگ در باطن با سردار اسعـد هـمفکري داشتـند. اما اين سخن بنا به مقاومت هايي که امير مفـخم از خود نشان داده است، صحيح بنظر نمي رسد. و چـنانکه که کسروي نيز نوشته است، او تا آخر ايستادگي کرد. اسنادي نيز اين سخن را تائيد ميکند. چنانکه سردار اسعـد طي تـلگـرافي از تهـران به صمصام السلطنه نوشته است:
"از قم حرکت کردم به ملاحضهً جـنگ برادري و حـفظ خانوادگي پهـلو خالي تمام را به چپ راه رفـته، بلکه جـنگي در خانواده فراهـم نيايد. هـر چه ملاحضه حـفظ خانواده را نمودم آخر امير مفـخم و سردار جـنگ به لجاج اتحاد سردار محتـشم و سالار اشرف و سردار اشجع شد. تاخت و يورش سرما آورده .... ".
وي سپس کشته هاي دو جـناح از بختياري ها را صد نفر نوشته است. امير مفـخم نيز طي نامه اي به سردار محتـشم ضمن شرح درگيري و شمردن کشته ها، نوشته است: " انشاءالله اميدوارم به فضل خداوند تبارک و تعـالي فردا يا پس فردا کارشان خـتم شود".
بهـرحال بخـتياريها آماده حـرکت شدند، گـرچه تصميم جـديد شاه مبني بر اعادهً مشروطيت آنها را مردد کرد، اما سپس به خدعهً شاه پـي بردند. در سپاه آنها، سردار اسعـد، يوسف خان امير مجاهـد، مرتضي قلي خان صمصام و جمع ديگـري از سران بخـتياري و دکتر دانشوري علوي حضور داشتـند.
از شمال نيز نيروهاي مجاهـدين راهي تهـران گرديدند و با هـماهـنگي هايي که با هـم داشتـند، در 24 جمادي الثانيه 1327 هجري قمري وارد تهـران شدند. آنها براي رسيدن به تهـران درگيريهاي پراکـنده اي با بخـتياريهاي طرفـدار شاه داشتـند. اما سران مجاهـدين که با طي نزديک به 1111 کيلومتر ( 690 مايل ) توانسته بودند بهـم برسند، طي جلساتي در بادامک، طرح حمله به تهـران را ريختـند. خبرنگار تايمز مي نويسد: " حرکت ناگـهاني آنان بسي زيرکانه و بنحو درخشاني انجاميد، بدون انداخـتن تيري توانستـند رخنه به شهر نمايند". آنان که براي ورود به تهـران با مجاهـدين تهـران هـماهـنگي هايي نموده بودند، از سوي مردم با آغوش باز مورد استـقبال قرار گرفـتـند. و پس از درگـيريهاي پـراکنده، شهـر به تصرف مجاهـدين درآمد؛ و در روز جـمعه 27 جمادي الثاني سال 1327 هـجري قمري( 21 تـير 1288 خورشيدي - 16 جولاي 1909 ميلادي ) داستان جـنگ پايان يافت. و در ساعت 8.5 صبح، شاه با پانصد تن از سربازان و بستگـان و سران و مرتجعـين بنام اميربهادر جنگ به سفارت روس در زرگـنده پـناهـند شد.
کـتـيـبه سردار اسعـد
اين کتيـبه به دستور حاج عليقلي خان سردار اسعـد در سال 1323 هـجري قـمري نوشته شده است. اين کتيـبه شجرنامه او و رياست اجـدادش بر ايل بخـتياري را بيان مي کند. محل اين کـتيـبه در منطقهً با صفايي در پـنج کيلومتري جـنوب فارسان معروف به پـيرغار مي باشد.
شنـيـدم که جـمشيد فرخ سرشت بر چـشـمه و بر سنگـي نوشت
بر اين چـشـمه چـون ما بسي دم زدند برفـتـند تا چـشم بر هـم زدند
چـنين گويد حاج عـليقـلي خان سردار اسعـد ابن حسيـنقـلي خان ايلخاني ابن جـعفر قلي خان ابن حـبـيب الله خان ابن عـبدال خان بن علي صالح خان ابن عبدالخليل آقا ابن خسروآقا ابن غالب آقا ابن حيدر که اجداد من هـمه وقت به رياست طائـفهً هـفت لنگ بخـتياري برقرار بودند تا زمان پـدرم حسينقـلي خان ايلخاني، طوائف چـهارلنگ و جوانکي گـرمسير و سردسير و فلارد، ضميمهً حکومت او شدند. در سنه 1299 هـجري قـمري مرحوم برادر ارشدم، اسفنديارخان سردار اسعـد، در اصفهان شش سال محـبوس ماند؛ حکومت بختياري و مضافات با اعـمام کرامم بود. بعـد از شش سال برادرم مرخص و به منصب سردار اسعـد منصوب شد. چـند سال با اعمام و بني اعـمام دشمن و جـنگهـاي خونريز کرديم. عاقـبت صلح کرده متحـد شديم تاکنون که سنه 1323 هـجري قـمري و سال دهـم جلوس اعـليحضرت مظفرالدين شاه قاجار خلدالله ملکه مي باشد؛ با وجود وفات چـهار نفر از بزرگان با کمال اتحاد مشغـول رياست هـستـيم از ثـمرهً اتحاد براملاک موروثي افزوديم. الآن که ربع چـهارمحال و تمام رامهـرمز، زيدون، و حومهً بهـبهان املاک زيادي از عـربستان چـندين قريه از بربرود، چـندين قريه از لنجان و سميرم ملک زر خريد اين خانواده است. از چهارمحال ناحيهً ميزدج و چـند قريهً ديگر ملکي من و گرامي برادرم حاج خسروخان سالار ارفع است. اميد که اولاد و احفاد ما اتحاد را از دست ندهـند.
در پائين اين کـتيـبه اين جـمله افزوده شده است: " در تاريخ هـفـتم محـرم 1336 هـجري قـمري مطابق اول ميزان مرحوم سردار اسعـد در طهـران به رحـمت ايزدي پـيوست .
سردار بي بي مريم
|
|
زندگي نامه داراب افسر بختياري
داراب افسر فرزند آقا اصلان از طايفه احمد خسروي بختياري مي باشد که مادر آقا اصلان خواهر حسينقلي خان ايلخاني و مادر داراب بي بي گوهر دختر حسينقلي خان مي باشد. وي در سال 1279 شمسي در چقاخور در دامنه کوه کلار متولد گرديد که دشتي زيبا و با صفاست و هم اکنون درياچه سد آنرا در بر گرفته و باغهاي سر سبز آوارگان قسمتي از اين دشت را پوشانده، چشمه تنگ صياد از کنار روستاهاي آن مي گذرد و وارد درياچه سد مي گردد.
وي داراي تحصيلات قديمه و مردي پر تلاش و جستجوگر بوده که علوم زمان خود را فرا گرفته و از سال 1320 شمسي مقيم اصفهان گرديد. از دوران جواني سرودن شعر را آغاز نموده و شعر گويشي را با نام رستاخيز مسجد سليمان سروده که تئاتر گونه است؛ از نابسامانيهاي کارشناسان نفت در منطقه مسجد سليمان سخن مي گويد که بارها بصورت تئاتر بروي صحنه آمده است و حاکي از افکار وطن پرستانه و احساسات حق طلبانه او است. زيباترين شعر او منظومه هميلا و عمرويه است. شادروان داراب افسر از طلايه داران بومي سرود به لهجه بختياري است که اگر پيش از او افراد ديگري آغازگر اين شيوه بوده اند ولي افسر آنرا در حد کمال خود سروده و بيش از نيم قرن است که اشعار گويشي او زبان به زبان نقل مي گردد و آن لطافت و حلاوتي که در شعر گويشي او وجود دارد در شعر فارسي او وجود ندارد. شادروان افسر در سالهاي آخر عمر خود يعني در سال 1337 شمسي به علت عارضه سکته نيمي از بدنش فلج گرديد و خانه نشين شد و طولي نکشيد که چشم از جهان فروبست و در تکيه مير تخت پولاد اصفهان بخاک سپرده شد؛ ولي آثار جاوداني او سينه به سينه در دل کوهستانهاي بختياري جاري گرديد و به ابديت پيوست.
موسيقي و شهر در ايل بختياري پيوند جاودانهاي با زندگي ايلي يافته است. مقامهاي موسيقي ايل بختياري به نام(بيت معروف) هستند. از مشهورترين آنها به مقام گلهداري، برزگري، ابولقاسمخان و مقام شيرعليمردون كه تعداد آنها حدود 20 تا 25 مقام است ميتوان اشاره نمود.
هر طايفه و تيره نوازندگان محلي ويژهاي دارد كه به آنها توشمال ميگويند. توشمالها داراي طايفه و محل زندگي جداگانهاي هستند، مخارج ساليانه خود را با شركت در مراسم عروسي، عزاداري و جشنهاي ديگر به دست ميآورند و به كار زراعت و دامداري نيز ميپردازند.
توشمالها مردمي عاشق پيشه و شاعر مسلك هستند كه بيشتر وقت زندگي روزانه خود را صرف ساختن ابيات، لطيفهها، ضربالمثلها و متلها ميكنند. آنان در به وجود آوردن آثار و ادبيات عاميانه سرزمين بختياري سهم بسزايي دارند. آلات موسيقي بختياريها، ساده، محدود و عمدتاُ شامل: كرنا، ساز و دهل است. آوازهاي محلي روستاهاي چهارمحال و بختياري با لحجههاي مخصوص به خودشان به خصوص در هنگام عروسي و شادي واقعاً جالب توجه است. ر
موسيقي بختياري يکي از حوزه هاي گسترده موسيقي مقامي ايران است. نام مقام ها بيانگر نسبت هر نغمه با موضوع و سرگذشت ابداع آنهاست و اين بدان معناست که هر مقام اصيل موسيقي بختياري در نسبت با مراسم، آئين ها و يا سنت هاي ايل بختياري تکوين يافته است. اما مرور زمان و وسعت ارتباطات، مخصوصا در حوزه شنيداري با گرايش هاي انتزاعي، تجريدي و گاه التقاطي سبب شده است تا نغمه هاي ناب اين موسيقي از دسترس دور بماند و يا کم فروغ گردد. نغمه هاي ديگر موسيقي بختياري که بعد از موسيقي کهن اين قوم شکل گرفته اند، عمدتاً تصانيفي است که بر اساس لحن کلي موسيقي بختياري و بعضاً متاثر از يکي از مقام هاي اصلي يا نغمه هاي وابسته به آنها ساخته و اجرا مي شوند.
1- مقام گاه گريو
اصطلاح "گاه گريو" به معني وقت و هنگام مويه است. به آن "گوگريو" هم گفته مي شود که به معني امر به مويه گري است. مويه گري به معني ميتولوژيک در موسيقي عزاي بختياري در عصر حاضر هم وجود دارد؛ اگر چه علت ظهور آن ديگر، به جا آوردن آيين ها مطابق با اجزاي نهاده شده نيست، اما لااقل صورت کلي آن قابل دريافت است و مقام "گاه گريو" بستر ظهور اين جنس از موسيقي مويه گرانه است.
اما در توصيف مصداق گونه "گاه گريو" اشاره به " علي داد نودال کـُش " ضروري مي نمايد.
"علي داد" مرد شجاع، دلير و قهرمان ايل بختياري که قادر بوده است 9 "دال"(لاشخور) را با يک تير در آسمان بزند؛ توسط برادر خود به حسد کشته مي شود. موسيقي دانان و مويه گران بدين سان براي " علي داد " مويه ها نمودند و در مقام "گاه گريو" اشعار فراوان خواندند و گريستند. در مقام " تيپومي " نيز که اشاره به خصايص فيزيکي و روحي قهرمان دارد، خوانندگان به صورت بداهه اشعاري مي خوانند و جمع با آنان دم مي گيرند و جنسي از مويه گري که کم نظير است، تجلي مي يابد.
سکندر درد تو درمون نداره گذشته کار تو برگردون نداره
2- الف) شير علي مردان
شير علي مردان يکي از خان هاي ايل هفت لنگ بود که در مبارزه با حکومت جور سرانجام به شهادت رسيد.
ب) گلوم گلوم
تصنيفي تغزلي است که انواع مختلف دارد.
3- سرکوهي
مقامي کهن است که چوپان ها آن را با ني مي خواندند و مي نواختند. اين مقام در عصر حاضر با سازهاي ديگري نيز نواخته مي شود.
4- الف) لچک ريالي
زنان ايل بختياري به روسري يا دستمال سر خود که به آن لچک گفته مي شود، سکه مي دوخته اند و زنان متمول جنس سکه ها را از نقره انتخاب مي کردند. نام تصنيف به اين موضوع اشاره دارد. اين نغمه اغلب در مراسم شادي نواخته مي شود و مورد علاقهً فراوان مردم بختياري است.
ب) برزگري
اين نغمه در راسته اي موسيقي کار قرار مي گيرد و در مورد درو و کشاورزي است که همراه شعر با حالتي تغزلي خوانده مي شود. البته بعدها با تغييراتي توسط سازهاي ديگر نيز نواخته شده است.
ج) لچک ريالي
5- الف) پيش نوازي
به عنوان مقدمه نواخته مي شود.
ب) حوري حوري
نام زني است که منظومه اي عاشقانه در وصف او سروده شده است.
6- الف) چشمهً کوه رنگ
يکي از چشمه هاي قديمي و پر آب است که سرچشمه رودخانه بزرگ استان چهارمحال و بختياري و استان هاي مجاور به شمار مي آيد. نغمه در وصف اين چشمه پرداخته شده است.
ب) سحر ناز
نغمه اي تغزلي که در وصف "سحر ناز" زن زيباي بختياري است.
7- الف) چوب بازي
همان گونه که از نام آن استنباط مي شود؛ نوعي موسيقي همراه با چوب بازي است که در آن دو يا چند مرد با حالتي حماسي و هماهنگ با ضرب آهنگ موسيقي، نبردي نمايشي را به اجرا در مي آورند. نغمه هاي اين نوع چوب بازي در موسيقي بختياري کاملا منحصر بفرد بوده و مخصوص ايل بختيار است.
به لحاظ طبقه بندي، چوب بازي يکي از انواع اصلي و مهم موسيقي بختياري است و مقامي کاملا مشخص و شناخته شده به حساب مي آيد. در تشخيص ماهيت و ساختار و حتا شيوه اجراي آن، دو نشانه مهم قابل ذکر است. اول اينکه موسيقي چوب بازي مخصوص کرنا و دهل است و تبعيت تمامي نغمات و الحان آن از يک ريتم، ميزان و متر مشخص است. مشخصه ديگر و فرعي اين مقام، تعلق آن به فضاي باز است، چرا که صداي پر حجم و پر طنين کرنا و دهل در فضاي بسته خوشايند نيست، زيرا نواي دهل و کرنا و مقام و بازي چوب بازي، اصولا تمريني براي ميدان رزم آوري است. هنگام اجراي مقام چوب بازي که با آن دو رقصنده مشغول رقص و چوب بازي هستند، ضربات چوب رقصندگان چنان محکم و پر قدرت است که بر اثر برخورد چوب هاي بسيار محکم بلوط به يکديگر که مانند شمشير است، چوب ها شکسته و به هوا پرتاب مي شوند.
ب) ني چوپاني
نامي ديگر براي انواع سرکوهي هاست که توسط چوپانان نواخته و خوانده مي شود.
ج) چوب بازي
8- الف) پيش نوازي
ب) گلمي، هاي گل
از تصانيف جديد است که بر اساس حالت هاي کلي موسيقي بختياري ساخته شده و اساسا به سازهاي باستاني بختياري تعلق ندارد.
9- گاه گريو
10- جشن نوروزي
نغمه اي که در ايام عيد نوروز و يا به مناسبت اعياد ديگر نواخته مي شود. اين نغمه به احتمال فراوان از موسيقي هاي ديگر، وارد موسيقي بختياري شده است و اصالت آن در حوزه موسيقي بختياري نيست.
11- الف) مقام بيدگوني
لفظي کلي است که اشاره دارد به نغماتي که منشاء بيدگوني دارند.
از جمله اين نغمات گلوم گلوم است. گلوم گلوم در موسيقي بختياري انواع مختلفي دارد که نوعي از آن تحت تاثير يکي از نغمه هاي خراساني است.
ب) گل ناز جهرم
گل ناز جهرم هم مانند گلوم گلوم در حوزهً مقامي کلي که به آن حاجيوني گفته مي شود، به اجرا در مي آيد يا لااقل لفظ حاجيوني به منشاء نغمه اشاره دارد.
ج) فرود
در موسيقي بختياري، مانند موسيقي هاي ديگر، فرودهاي شناخته شده اي و جود دارد. اين مشخصه در موسيقي بختياري بسيار بارز است.
هر چه که به نغمه هاي قديم تر رجوع کنيم، حالت کلي اين فرودها شبيه تر و همسان تر مي نمايد.